چشامو که باز کردم دیدم چند تا مسافر جلوی ترم و ایستادن دارن با راننده ترم بحث می کنن. هدفونم رو در آوردم ببینم چی شده. گویا راننده مسیر رو بدون اینکه با بلندگو اطلاع بده عوض کرده بود. اه همه برنامه هام به هم می ریخت اینجوری. با اوقات تلخی بلند شدم ببینم چطور می شه بهترین و کوتاهترین مسیر رو انتخاب کرد. ایستگاهها رو زیاد نمی شناختم. مونده بودم چیکا کنم که یه دفعه دیدم ترام وایستاد. راننده گفت که اینجا ایستگاه آخره و هر کی می خواد برگرده می تونه تو ترم بمونه. منم تصمیم گرفتم پیاده شم. پیاده که شدم تابلوی بغل ایستگاه رو خوندم:
South Melbourne Beach
به !! اینجا دیگه چه ایستگاهیه. هاج و واج مونده بودم که یه دفعه اونور خیابون چشمم به یه آبی بزرگ افتاد. بوی دریا رو به راحتی می تونستم استشمام کنم. از خیابون رد شدم تا ببینم این دریا از کجا سر در آورده. به پیاده روی بتنی اونور خیابون که رسیدم ماسه های کنار دریا رو دیگه می شد قشنگ دید و صدای موجهایی که به لبه ساحل می خوردن رو شنید. بغل ساحل کلی خو نواده رو ماسه ها فرش پهن کرده بودن و داشتن هندونه می خوردن.
برای داستانک فوق چه عنوانی پیشنهاد می کنید؟
1-اسکیزوفرنی شهری
2-........................






















