جمعه، دی ۲۸، ۱۳۸۶

مدارس معماری :رویکردی زمینه نگر

این نوشته را در فرصت کوتاهی تهیه کردم بنابراین کاستی های احتمالی را بر اینجانب ببخشایید.
در پاسخ به ضیافت سوم :آموزش معماری
با نگاهی به نوشته های دوستان به نظرم رسید که در اکثر نوشته ها وضعیت مدارس معماری بیشتر به عنوان یک موضوع از پیش مفروض(given)بررسی شده اند و نه
محصول و باز تولید چرخشی فرهنگی-اجتماعی و در نسبت با زمینه وسیع تری که در آن قرار گرفته اند.

اگر خود مدارس معماری را به عنوان محصول مدرنیسم در نظر بگیریم , آنگاه شاید به درک درست تری از محصولات این مدارس و نسبت شان با مفاهیمی چون مدرن , پست مدرن , ساختار شکنی و ..نائل شویم. چه این محصول مدرنیسم اولیه منعکس در کارهای وارطان هآوانسیان باشد و چه در پست مدرنیسم دیبا, امانت , اردلان و یا کارهای جدید تر معماری از انواع سبکهای فولدینگ و دی کانستراکشن گرفته تا کارهایی که امروزه به مدد نرم افزارهای کامپیوتری ممکن شده است. اما همانطور که بین مدرنیته به عنوان یک مفهوم فکری-فرهنگی با مدرنیسم به عنوان ما به ازای تکنولوژیک آن مفهوم تفاوت وجود دارد در معماری زائیده این مدارس نیز نوع خاصی از مدرنیسم که از سنخ این جامعه و برداشتش از مدرن است روبرو هستیم. محصولاتی که گاه به یک تصویر(image) تقلیل می یابند و نتیجه پارامترهای ملموس تر مدرنیسم نظیر سرمایه , تکنیک و تصویرند.

آموزش معماری را به عنوان یک فرایند نباید از زمینه آن جدا ببینیم. هر چند پاسخ با این سوال که آیا لزوما معماری آموزش پذیر (البته یا این سیاق دانشکده ای) است و یا آموزش آن صرفا به دانشکده های معماری محدود می شود را به وقت دیگری باید موکول کرد چون با دغدغه فعلی این بحث همخوان نیست اما اگر این دانشکده ها را به عنوان محیطی که داده هایی (دانشجو) را دریافت و محصولی (معمار) را تحویل می دهند در نظر بگیریم نمی توان این فرایند را بدون توجه به اتفاقاتی که قبل و بعد از این فرایند می افتند به طور بایسته درک کرد. چرا که انتقاداتی که به دانشکده های معماری می شود ( از عدم توجه به بعد خلاقانه معماری گرفته تا عدم پرورش توانایی های فنی و دانش مهندسی و..) مرتبط با چیزهایی است که در واقع خارج از این حوزه نیزباید جستجوی شان کرد یعنی در سیستم آموزشی مان به طور کلی و نیز ارتباط حوزه حرفه ای (صنعت) با دانشگاه.

تفاوت عمده ای که من در سیستم آموزشی خودمان با غرب احساس می کنم فقدان تفکرانتقادی (Critical thinking) در آموزش است که از همان ابتدا قدم به قدم با تحکم معلم , بر نتافتن نقد , تحمل ناپذیری نظر مخالف و فقدان بحث و تبادل نظر در سیستم آموزشی ما نهادینه شده اند. دانشگاه های ما هم در تداوم این نظام مدل جدیدی را ارائه نمی کنند. نگاهی به استودیو های طراحی نیز حاکی از آن است که یک کار طراحی چه بسا تنها با تبادل نظر بین استاد و شاگرد مطرح شده , پرورش یافته و قضاوت می شود بدون اینکه ایده ها و نقاط قوت و ضعف یا مبانی آن برای دیگران روشن باشد. عدم پرورش کار گروهی و تیمی از دیگر مشکلات سیستم آموزشی است که ریشه در کل ساختار آموزشی و روحیات فرهنگی ما دارد.

و اما بعد از دانشگاه. چه ارتباطی بین کلاسهای آکادمیک و دنیای بیرون وجود دارد. این دنیای بیرون را اینجا من دو بخش می کنم. شهر به طور کلی یعنی جایی که زندگی روزمره مان را درآن می گذرانیم و محیط حرفه ای اعم از دفاتر معماری و کارگاههای ساختمانی.

شهری که در آن زندگی می کنیم , از آن الهام می گیریم , توی پارکهایش قدم می زنیم و زندگی روزمره مردمش را شاهدیم ... را اگر به چشم یک مدرسه معماری بنگریم به یک دایره بسته می رسیم. شهر محصول داده های مدارس معماری است و این داده ها خود در باز تولید ایده ها و سطح توقع ما از معماری تاثیری غیرمستقیم اما بسزا دارند. بی دلیل نیست که می بینیم در بسیاری پروژه ها سطح توقع ما از فضا بسیار حقیر و دست پایین است. ایستگاه های مترومان بیشتر به پله آب انبار می مانند. مراکز خرید مان به مجموعه چند بقالی , فرودگاههایمان به یک ترمینال اتوبوسرانی و سینماهای مان به یک سالن تئاتر مدرسه. چرا که چشمهای مان دچار بیماری آلزایمر شده. نه حتی آلزایمر که اصلا منبع الهام بخش چندانی نمانده که بخواهیم چیزی را به خاطر آوریم. چاره چیست؟ آیا با پیوستن به باشگاه شهرهای جهانی و سرازیری ایده ها و پروژه های دفاتر بین المللی این کمبود جبران می شود؟ پاسخ به این سوال دشوار است. خالد جلال احمد (2006) در مقاله اش " آموزش معماری به عنوان دروازه ی -معماری جهانی- در مصر " پیشنهاد می کند که برگزاری مسابقات معماری بین المللی نظیر کتابخانه اسکندریه و موزه اهرام چندان با استقبال معماران و دانشجویان محلی روبرو نشده و معماران خارجی که هر دو نیز دفاتر گمنامی بودند موفق تر عمل کرده اند. اما به هر حال در اینکه حضور چنین بناها و تجربه فضایی آنها به عنوان منابع الهام بخش دانشجویان نقش بسزایی می توانند ایفا کنند شکی نیست. وی مشکل دانشکده های معماری مصر را در عدم موفقیتشان در تولید و انعکاس بهینه مفاهیم محلی (local) در معماری جهانی (Global) می داند. این موضوع در دبی نیز مشهود است چرا که معماران این کشور می پرسند چرا باید نماد این کشور بنایی باشد که توسط یک دفتر خارجی طراحی شده که فرای تولید نوعی سمبولیسم فرمال توفیق دیگری نداشته است.

آیا باید به دنیای مجازی پناه ببریم. به تصاویر مجلات و اینترنت و . همانطور که " دوستعلي خان معير الممالك " شمس العماره را از روی کارت پستالهای اروپایی ساخت ما هم دست به دامن کتابها و مجلات شویم. حاصل چنین برخوردی نیز به محیط سومی منجر می شود که هم از محیط جوامع مرجع و هم ایران گسسته است detached . به عبارتی حاصل تجربه ای سوم –نه این و نه آنی- مجازی و معماری تصویری-رایانه ای است تا چشمی-حسی-دستی.

و اما کار حرفه ای. اینجا در دانشگاه ملبورن دانشجویان پس از اتمام دوره کارشناسی برای ورود به دوره بعدی (کارشناسی ارشد) باید حداقل یک دوره کار حرفه ای 1-2 ساله را در دفاتر معماری بگذرانند. بعلاوه پروژه های طراحی نیز اغلب با هماهنگی با شوراهای محلی (City council) صورت می گیرند و چه بسا نتایج نهایی نیز به آنها ارائه می شود. (اینجا را هم ببینید)

به هر حال آموزش معماری به اعتقاد مهران قرائتی (2006) در مقاله " نگاهی نو به استودیوی طراحی معماری : استودیوی فراگیر و جامع" به طور کلی بین دو برداشت متفاوت از دانش معماری در تلاطم است:
1- دانش نظری محیط آکادمیک
2- دانشی که در فرایند ایجاد معماری که برای طراحی ضروری است گنجانیده شده
"حال آنکه برخی مدارس معماری تمام هم و غمشان را روی " تحقیقات معماری و مباحث نظری" گذاشته اند به اعتقاد برخی معماران آموزش معماری توسط کسانی که بیشتر علاقمند به کلمات هستند تا ساختمانهای معماری به یغما رفته است" (Cahdwick, 2004). به نظر می آید جایگاهی ما بین این دو رویکرد مطمئن ترین شرائط را برای آموزش معماری فراهم می کند.

در باب آموزش معماری و کاستی های مدارس معماری حرف و حدیث زیاد است:

1- معماران ما بیشتر در محیط کار است که با مقولاتی چون تکنولوژی ساختمان, مدیریت کارگاه , مصالح و ... آشنا می شوند
2- معماران ما در زمینه کار گروهی و تیمی در شرکتهای معماری چندان تجربه موفقی نداشته اند
3- مدارس معماری با مقولات تئوریک معماری و مباحث روز دنیا فاصله زیادی دارند
4- نقد کارهای معماری چه در سطح شهر , مسابقات معماری و چه کارهای دانشجویی با ضعف صورت می گیرد
5- بین کارهای خلاقانه محیطهای آکادمیک و آنچه در دنیای واقع قابل اجراست (حتی به لحاظ تکنولوژی ساخت و مصالح نه بودجه) فاصله زیادی وجود دارد.
6-در مدارس معماری گاه تاکید بیش از حد روی خلاقیت باعث می شود از ساده ترین بایدهای معماری یعنی جزئیات معماری که نقش ویژه ای در کیفیت معماری بازی میکنند غفلت شود.
7- استودیوهای طراحی ما تقلیل گرا هستند تا همه جانبه گرا. تصور کنید اگر در یک پروژه تمامی دانشجویان با استاد درس به طراحی یک ویلا به عنوان یک پروژه واقعی با تمام جزئیات آن پرداخته و تا آخر سال تحصیلی در اجرای جز جز مراحل اجرا تا اتمام پروژه شرکت کنند. بیشتر چیز یاد نمی گیرند!
5- و همچنان می توان به این لیست افزود.........................
اما باید فراموش نکنیم که معماری از آموزش و خلق آن گرفته تا تولیدش با شبکه ای از ویژگیهای فرهنگی , اجتماعی , اقتصادی جامعه در هم تنیده شده و نمی توان به مقوله آموزش به صورت امری مجزا و ابتر نگاه کرد.
پی نوشت

کتاب Changing Trends in Architectural Design Education توسط CSAAR (مرکز مطالعات معماری مناطق عربی) به چاپ رسیده که می توانید جزئیات بیشتر را در اینجا ببینید.

از دیگر کتابهای منتشر شده این مرکز کتاب Regional Architecture and Identity in the Age of Globalization است که مقاله ای از اینجانب نیز در جلد سوم آن چاپ شده.

دوشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۶

حدس می زنید این قلعه در کدام کشور اروپایی قرار گرفته است؟

همانطور که اکثر دوستان حدس زدند این قلعه زیبا در مملکت زیبای خودمان است ولی کمی مورد بی مهری مسئولان میراث قرار گرفته. باور کنید اگر این قلعه در ملبورن بود مردم را از سراسردنیا برای دیدنش به اینجا
می کشاندند.
قلعه رودخان نام قلعه ای تاریخی متعلق به دوران سلجوقی در ۲۰ کیلومتری جنوب غربی شهر فومن در استان گیلان است. این قلعه با ۲ ٫۶ هکتار مساحت بر فراز ارتفاعات روستای رودخان قرار دارد . دیوار قلعه ۱۵۰۰ متر طول دارد و در آن ۵ برج قرار گرفته شده است.
"Ghaleh Roodkhan" is the name of a historical castle, belongs to Saljooghi's era. It is located at 20 kilometers distance from Fooman in Gilan province, Iran. The area of the castle is 2,6 hectares and it is located upward the heights of Roodkhan village. The castle's wall has 1500 meters length and there are five towers inside .






























سه‌شنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۶

ضیافت معمارانه با چند فیلسوف


آنچه فیلسوف را از دگران متمایز می کند روحیه پرسشگری اوست. فیلسوف کودکوار از همه چیز از جمله آنچه برای دگران بدیهیات به نظر می رسد می پرسد. هایدگر , لوفبر, فوکو , هابرماس و رورتی میهمانان امروز ما هستند که همگی به جهت انتقادشان از دستاوردهای مخرب مدرنیته نظیر از خود بیگانگی , فرهنگ کالازدگی, تسلط , عقلانیت ابزاری یک وجه مشترک دارند.اما اگر قرار بود به ندای هر یک از این فیلسوفان گوش فرا دهیم چه توصیه ای برای فضا/ شهر امروز ما ارائه می کردند.

با هایدگر آغاز کنیم. هایدگررا "پادشاه پرده نشین" فلسفه نامیده اند. و بنیادی ترین پرسشی که ذهن وی را برای تمام عمر درگیر کرد پرسش از هستی بود. اما نام وی همواره با اصطلاحاتی که با زبان خاص او کلید خورده اند همراه است. دازاین , فرد منتشر یا آنها (das Man) , بودن-در-جهان , دستیاب ,…
اما دازاین:

"دازاین .....آن باشنده در هستی خویش که ما به عنوان زندگی بشری می شناسیم. این باشنده در خاص بودن هستی خویش , آن باشنده که هر یک از ما خود ان هستیم , که هر یک از ما آن را در این عرض اندام بنیادی می یابد که می گوید : من هستم." (کالینز و سلینا , 1999)

اما هایدگر در قبال این دازاین , مفهوم دگران را نیز مطرح می کند:
"در محیط های همگانی , در فضاهای عمومی و عملی , در جریان استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی و در استعمال رسانه های خبری جمعی نظیر روزنامه , هر کسی بالکل در نوع بودن و هستی "دگران" حل می شود و منحل می گردد."

این دگران یا " das Man" زا می توان با تساهل به "مردم" یا عوام الناس" نیز تقلیل داد. توده ای فاقد هویت و تشخص فردی. هایدگر به نقد دنیای ماشینی که حاصل اندیشه مدرن بود کمر بسته بود. دنیایی مملو از یکدست شدن محصولات و یکنواخت شدن تولیدات ,فرهنگ توده وار , روزنامه نگاری عامه پسند و و شادکامی های مبتذل..

اما این چه خطری برای دازاین- که با تساهل از آن می توان به عنوان "فرد" در برابر جامعه توده ای یاد کرد- می توانست داشته باشد.هایدگر می گوید همرنگی با جماعت (Offentlickeit), هم هویت شدن با "عوام الناس" بی هویت , یعنی بی توجهی فرد به هستی خویش." بدین سان است که "آنها" –das Man- در جریان زندگی روزمره فرد را از دازاین خود-ویژه اش عاری می کنند."

با گوش سپردن به این سخنان که بیشتر به گفته های حکیمی فرزانه می ماند تا حدی می توانیم مجاب شویم که هایدگر نمی بایست چندان استقبالی از شهر و فضای شهری نشان دهد چرا که شهر سمبول فرهنگ توده ای , جامعه مصرفی و جنب و جوش بیهوده انسانهای بیگانه-گشته است. تو گویی این روحیه در زندگی شخصی هایدگر نیز نمود بافته است. وی در تقابل با "توده های خود باخته و غیر اصیل کلان شهرها , مفهوم امت (Volk) را مطرح کرد که در مظاهری چون کشاورز و خانواده روستایی نمود می یابد.وی حتی به سال 1922 خانه ای ییلاقی برای خود بنا کرد: کلبه ای قرص و محکم از سنگ و سفال در منطقه تودناوبرگ (Todnavberg) واقع در جنگل سیاه.یک کلبه دهقانی (Cottage) مناسب روحیه زهد و پارسامنشی و گوشه نشینی و دوری گزیدن از همهمه شهر.

پس اگر قرار بود هایدگر وار به معماری بپردازیم این معماری بدون شک خانه بود. مکانی برای باشیدن Dwelling و عزلت گزینی. نظرات کریستین نوربرگ شولتزشاید به نیکی تجلی هایدگر در معماری خانه باشند.
اما نه هر خانه ای. این خانه باید عاری از ابزار بیگانه گشتگی باشد. از جمله جعبه جادویی قرن , تلوزیون چرا که در غیر این صورت جهان " آنها" , به دنیای امن دازاین نفوذ می کند. جعبه ای که بودریار, فیلسوف فرانسوی به خوبی خطراتش را گوشزد کرده است.
اما معماری پسا مدرن نیز لزوما نمی تواند برای هایدگر نوید بخش باشد علی الخصوص اگر نماینده دیدگاه کسانی چون رابرت ونتوری باشد! اگر چه چنین معماری عکس العملی به معماری همنوا ساز و بیگانه گشته سبک بین المللی و معماری خشک مدرن بود اما شهری چون لاس وگاس که برای ونتوری منبع الهام بخش کتابش " از لاس وگاس بیاموزیم " بود به یقین نماد راستین فرهنگ توده ای و مایه بیزاری هایدگر می بود.

اما لوفبر چه داشت به ما بگوید. لوفبر فیلسوف فرانسوی مارکسیستی بود که با اینکه در انتقاد از فرهنگ استیلا طلب مدرنیته و کالابودگی و مصرف گرایی و بیگانه گشتگی با هایدگر هم عقیده بود بر خلاف روحیه شهر گریز وی بسیار دوستدار شهر بود. او زمانی که از پنجره اتاقش هر روز به جنب و جوش روزمره شهر می نگریست و آهنگ مداوم رفت و آمد مردم در ساعات مختلف روز را شاهد بود به نقد شهر از دیدگاه زندگی روزمره و تئوری فضا همت گماشت.( Critics of everyday life) فضا برای لوفبر نه یک پدبده طبیعی یا استعلایی بلکه یک تمامیت تاریخی و یک تولید اجتماعی بود (فکوهی , 1383).

به اعتقاد وی اگر چه سرمایه و اقتصاد سرمایه داری شهر را به محلی برای مصرف و فضا را به پدیده مجردی تقلیل یافته در پلانهای برنامه ریزی شهری تبدیل کرده بود و عقلانیت ابزاری بدنهای متحرک را رام خود کرده بود تا حد اکثر بهره اقتصادی را از فضایی روان (Smooth) ببرد, بدنها هنوز قادرند تا در برابر این استیلاطلبی مقاومت کنند. فضا نهادی برای ادراک و زیستن نیز هست. وی در قبال فضای طبیعی و ذهنی فضای سومی را پیشنهاد می کند که آنرا فضای اجتماعی می نامد. این فضا به گونه ای دیالکتیک از خلال کنش متقابل میان روزمرگی و واقعیت شهری ساخته می شود. آیینهای شهری (Rituals) بویژه مورد علاقه لوفبر بودند چرا که در این آن های شهری (Moments) , بدنها فارغ از عقلانیت ابزاری و بهره کشی اقتصادی , با یکدیگر به گفتگویی صمیمانه می نشینند. اگر دو سرتو (de Certaeu) نیز اینجا بود حتما از چگونگی مقاومت بدنها در برابر این نیروهای همنواساز سرمایه و دوگانه "استراتژی" و " تاکتیک" اش سخن می گفت که چگونه فرودستان اجتماعی با تاکتیکهای مختلف تسلط فرادستان و قدرتمندان را در زندگی روزمره به بازی می گیرند و فضای خاص خود را در تندیس شهرمی تراشند.

فیلسوف بعدی که هایدگر,الهام بخش بسیاری از انتقاداتش بر مدرنیته بود فوکو است. فوکو اما هم و غمش را صرف تبیین چند ین دستاورد عقل مدرن نمود. دانش , تسلط و قدرت و البته گفتمان. به اعتقاد وی اندیشه مدرن با طبقه بندی و تخصصی کردن امور سعی در تسلط بر امور دارد. دانش کلید این تسلط و عقلانیت ابزاری وسیله آن است. وی با مطالعه و دیرینه شناسی علومی چون روانشناسی و پزشکی و مکانهای چون زندانها , مجنون خانه ها , پادگان ها و مدارس در صدد بر آمد تا مفهوم انضباط و تسلط از طریق نظاره و درمان و ماشین سراسربین (Panopticon) را رمزگشایی کند. ماشین سراسربین (Panopticon) مفهومی است که او از جرمی بنتام فیلسوف انگلیسی وام می گیرد و به الگویی اطلاق می شود که در ان برای تحقق کامل اصل نظارت بر رفتار افراد در نهادهایی چون زندان و مدرسه و کارخانه و.. با استفاده از ترفندهای معماری مراقبت و نظارت دائمی بر افراد را ممکن می ساخت. این امر رفته رفته به بخشی از زندگی زندانی مبدل می شد به گونه ای که رفتار وی بر این اساس تنظیم می شد که گویی هماره تحت مراقبت است. فوکو به باز سازی این مفهوم در شهرهای کنونی می پردازد جایی که بدنهای شهری همچون اجسادی متحرک برای سودجویی اقتصادی توجیه عقلانی شده اند. (Rationalize). بر خلاف لوفبر لحن فوکو بسیار مایوس کننده و سرد است. به اعتقاد وی حتی اندیشه رهایی از این "قفس آهنی" به تعبیر وبر نیز تلاشی بیهوده است چرا که خود محصول عقلانیت ابزاری است.
هر انتقادی در حکم طبلی توخالی است, زیرا خود منقد " در ماشین سراسربین نشسته است, بهره مند و انباشته از اثرات قدرت آن که ما بر خود اعمال می کنیم , زیرا ما بخشی از آن مکانیسم هستیم". (برمن, 1940)

این شعر شاملو به گونه ای یادآور سخنان فوکو است :
"بی گاهان به غربت به زمانی که خود هنوز در نرسیده بود
زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ
و قلبم در خلا تپیدن آغاز کرد
دوردست امیدی نمی آموخت
..............................................
لرزان بر پاهای نوراه
رو در افق سوزان ایستادم
دریافتم كه بشارتی نیست
چرا كه سرابی در میانه بود
دور دست امیدی نمی آموخت
دانستم كه بشارتی نیست:
این بی كرانه
زندانی چندان عظیم بود
كه روح
از شرم ناتوانی
دراشك
پنهان می شد."

بنابراین فوکو شاید توصیه ای که برای معماری مان بکند حتی المقدور خودداری از معماری سراسربین پرور یعنی معماری برج و بارویی , معماری سلسله مراتبی و دریچه ای باشد. در چنان معماری کلاسهای درس دیگر سکوی مجزایی برای معلم ندارند و شاگردان لزوما سربازوار رو به سوی تخته سیاه نمی نشینند. آنها می توانند حول میزها بنشینند و معلم صرفا نقش میانجی را بازی کند. کلاسها می توانند گرد باشند تا دیگر هیچ دانش آموزی به گوشه کلاس طرد نشود. پارکها و پردیس ها می توانند دیگر نرده و نگهبان نداشته باشند و بیمارستانها دیگر راهروهای سفید و دریچه های کوچک فلزی. در عوض پر از شیشه و نور و درخت باشند.

اما اگر دموکراسی و جامعه مدنی از بایست های جامعه ایرانی باشد هایدگر نمی تواند مشاور خوبی برای شهر ما باشد چرا که اگر دموکراسی را در تنزل یافته ترین تعریفش حکومت عامه و اکثریت بدانیم , با میدان دادن به این عوام الناس با ایجاد فضاهای عمومی چندان اسباب خشنودی وی را فراهم نکرده ایم. چه بسا هایدگر را به درست یا غلط فیلسوفی ضد دموکراسی نیز خوانده اند. اگر چه که دنیای فیلسوفان را نمی توان به دنیای خرد و حقیر سیاست تنزل داد همکاری وی با حزب نازی و عقاید ناسیونال-سوسیالیست شدید آلمانی اش این امر را در هاله ای از ابهام فرو برده.
" تنها یک اراده وجود دارد که می تواند به هستی [دازاین] کشور ما تحقق تام و تمام بخشد , پیشوا این اراده را در یکایک آحاد ملت بیدار کرده ...."

فوکو نیز که چندان امیدی در ما بر نمی انگیزد. پس شاید بد نباشد اندکی به هم میهن دیگر هایدگر یعنی هابرماس گوش فرا دهیم که تلاش متنابهی در نقد حوزه عمومی و مفهوم گفتمان اجتماعی مبذول داشته است. هابرماس از معدود فیلسوفان مارکسیستی است که هنوز به جانب داری از پروژه روشنگری (Enlightment) وفادار است. هابرماس در قبال اندیشه فراتجدد معتقد است مخالفت سراسری با کل متافبزیک غربی و تاریخ فلسفه و سخن گفتن از قدرت و نظارت فراگیر و شی گشتگی سراسری [گویا فوکو مرادش است] , امکان هرگونه نقدی را از بین می برد. وی از دو نوع عقلانیت یعنی عقلانیت ابزاری-بوروکراتیک (Instrumental rationality) و عقلانیت فرهنگی و ارتباطی بحث کرده است و در جستجوی مجاری رهایی از شی گشتگی سراسری در جامعه مدرن یه دنبال ایجاد پیوند میان علوم اجتماعی و آرمانهایی رهایی انسان است.

هابرماس بین جهان تجربی روزمره خانه و محله world-life و جهان تجریدی سیستمهای بوروکراتیک دولتی و اقتصادی World- System تمایز قائل می شود.به نظر هابرماس حوزه اول حوزه عقلانیت تفاهمی و کلامی ( حوزه روابط اجتماعی) و حوزه دوم (حوزه تولید یا کار اجتماعی) حوزه عقلانیت ابزاری است. به عقیده وی حقیقت خود محصولی تک-ذهنی نیست بلکه عنصری بین الاذهانی است که عرصه عمومی می تواند به تکمیل آن یاری رساند . اینجا دیگر دازاینهای هایدگری باید کلبه هایشان را ترک گفته به گفتگو با هم و نیز das Man در عرصه عمومی بنشینند. چرا که اگر das Man وجود نداشته باشد دازاین نیز ماهیتی منحصر به فرد نخواهد داشت. عرصه عمومی اما تنها فضای شهری نیست. وقایع اتفاقیه و جعبه جادویی نیز هست. اما مهم آنست که چگونه این ابزار در خدمت ارتباط بین الذهانی و تکمیل حقیقت در آیند. حوزه عمومی نیز می تواند در تسلط عقلانیت ابزاری و شیوه فکر اثباتی , رو به زوال رود و تلاش هابرماس در توجه بیشتر به این حوزه و نجات آن است. (بشیریه , 1375)

اما باید فراموش نکنیم حال آنکه عقلانیت ابزاری در غرب به گرگ انسان بدل شده , این امر هنوز در جامعه ایرانی بروز چندانی نیافته یا صرفا در ابعاد خاصی بروز یافته. نظم حاکم بر فضای شهر غربی و آشوب حاکم بر شهر شرقی نمود این واقعیت است. چنین است که انسان غربی از این افراط در نظم و نظام ماشینی حاکم بر شهر به تنگ می آید و انسان شرقی از آشوب.

رورتی آخرین میهمانی است که قرار است به یک جمع بندی از این مباحث بپردازد. ریچارد رورتی فیلسوف پراگماتیست آمریکایی (فیلسوف امیدوار) و به قولی همزاد انگلیسی زبان دریدا است. وی اما بر خلاف رویکرد فیلسوفان قبلی که به تولید نظریات و ایدئولوژی های برج عاج نشینانه در قبال توده عوام می پردازند به گونه ای متفاوت عمل می کند. میرسپاسی با تعجب از عدم اقبال کافی جامعه ایرانی که-"درگیر مساله دموکراسی و ارتباط با جهان مدرن است"- به رورتی, وی را فیلسوفی معرفی می کند که به رد جامعه ایده آل فلسفی می پردازد. رورتی معتقد است تصور فلسفی از جامعه ایده آل در عرصه اجتماعی و سیاسی می تواند به فاجعه بیانجامد. وی نقش سیاسی-اجتماعی را از فلسفه خلع و وظیفه آن را بیشتر به ادبیات نزدیک می داند. به اعتقاد وی دموکراسی و توسعه بیش از آنکه نیازمند پشتوانه ای فلسفی باشند نیازمند نهادهای دموکراتیک اند.

بنابراین میرسپاسی (1386) می نویسد " با اتخاذ رویکرد رورتی سوالاتی از این قبیل که آیا اسلام با دموکراسی یا فرهنگ ایرانی با فرهنگ مدرن سازگاری دارد , سوالات نادرستی هستند.....دستاورد دیگر رورتی و کلا سنت پراگماتیستی آمریکا بر آن تاکید می کنند آن است که روشنفکرانی که قصد دارند از رنج مردم بکاهند و و ضع جامعه را بهبود بخشند روشنفکرانی هستند امیدوار که می توانند زندگی روزمره را برای مردم معمولی بازنمایی کنند. به این معنا که هم آنرا نقد کنند و هم زیباییهای ان را نشان دهند ".

اگر چه این مباحث در ارتباط با امور اجتماعی سیاسی مطرح شده اند و تقلیل آنها به مباحثی چون شهر و بویژه معماری که هنر است آسان نیست , چه کسی را می توان رورتی عالم معماری بنامیم؟ جواب آنرا به شما واگذار می کنم.

اما برای شهر و معماری جامعه مان باید به کدام یک از این نداها گوش فرا داد. به نظر من شاید به ترکیبی از اینها. بنابر نظر کیم داوی (به نقل از کارمونا و دیگران , 2003) رویکرد پدیدارشناسانه که تا حد زیادی از فلسفه هایدگر نشات گرفته برای شناخت مکان امری ضروری اما محدود است چرا که با تاکید بیش از حد بر تجربه درونی فضاها نسبت به عوامل بیرونی و ساختاری نظیر اقتصاد سیاسی یا امور ایدئولوژیک غافل می ماند. ما همانقدر که به فضاهای شهری مردم-سالار نیازمندیم یه خانه های امن و خرد-جهانهای الهام بخش افراد نیز محتاجیم. همانقدر که فضاهای بازیگوشانه لوفبری در شهر لازم داریم به نهادهای دموکراتیک پروری نظیر شوراهای محلی و دخالت توده مردم در تصمیم گیری برای شهرشان نیز باید بیفزاییم.
پی نوشت
این مقاله را احتمالا برای چاپ در یکی از نشریات داخلی آماده می کنم. منابع البته هنوز تکمیل نیستند

جمعه، دی ۱۴، ۱۳۸۶

پنجشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۶

سه‌شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۶

شهریانه- داستانک 1

از صبح که از خونه زدم بیرون خیلی خوشحالم. قراره با بچه ها بریم اجرای محسن نامجو. به میدون تجریش که رسیدم هنوز ساعت 8 نشده بود. ترم بعدی 3 دقیقه دیگه می رسه خوب بد نیست تا میدون توپخونه 45 دقیقه ای می شه رفت. بوی قهوه و پیتزا از سمت مغازه های امامزاده صالح بدجوری وسوسه کننده بود. یه بیل بورد بزرگ هم گوشه میدون با خط نستعلیق زیبایی برنامه نامجو رو تبلیغ کرده بود. کم کم سر و کله ترم از بالای میدون پبداش شد. با قطار هم می شد رفت و لی من ترمو ترجیح می دم. سوار ترم که شدم فقط چند تا پیرمرد و پیرزن اون ته نشسته بودند با هم می گفتن و می خندیدن. یه دختر و پسر جوونم جلوی ترم دست تو بغل هم کرده بودن با هم پچ پچ می کردند. نشستم بغل دستگاه بلیط فروشی. جیب هامو گشتم تا چند تا صد تومنی پیدا کنم. بلیط 2 ساعته رو اگه بعد 8 می زدم تا 11 وقت داشتم که برگردم خونه. تو مسیر از کنار پارک ملت که رد شدیم کلی آدم با تی شرتهای رنگ و ورانگ کنارپارک داشتن می دویدن. یه برنامه دو همگانی در مبارزه با دیابت بود. به ایستگاه ونک که رسیدیم چند تا مامور اومدن تو. خوب شد بلیط مو زده بودم. بلیطو که نشون مامور دادم با لبخند تشکر کرد و رفت سراغ پیرمرد پیر زنا.از ونک که رد شدیم نمی دونم چرا سرم سنگین شد. هر از چندی کلم بی اختیار رو گردنم تلو تلو می خورد. هدفونم رو در آوردم زدم به گوشم . سرمم تکیه دادم به پنجره ترم و چشامو بستم.

چشامو که باز کردم دیدم چند تا مسافر جلوی ترم و ایستادن دارن با راننده ترم بحث می کنن. هدفونم رو در آوردم ببینم چی شده. گویا راننده مسیر رو بدون اینکه با بلندگو اطلاع بده عوض کرده بود. اه همه برنامه هام به هم می ریخت اینجوری. با اوقات تلخی بلند شدم ببینم چطور می شه بهترین و کوتاهترین مسیر رو انتخاب کرد. ایستگاهها رو زیاد نمی شناختم. مونده بودم چیکا کنم که یه دفعه دیدم ترام وایستاد. راننده گفت که اینجا ایستگاه آخره و هر کی می خواد برگرده می تونه تو ترم بمونه. منم تصمیم گرفتم پیاده شم. پیاده که شدم تابلوی بغل ایستگاه رو خوندم:
South Melbourne Beach
به !! اینجا دیگه چه ایستگاهیه. هاج و واج مونده بودم که یه دفعه اونور خیابون چشمم به یه آبی بزرگ افتاد. بوی دریا رو به راحتی می تونستم استشمام کنم. از خیابون رد شدم تا ببینم این دریا از کجا سر در آورده. به پیاده روی بتنی اونور خیابون که رسیدم ماسه های کنار دریا رو دیگه می شد قشنگ دید و صدای موجهایی که به لبه ساحل می خوردن رو شنید. بغل ساحل کلی خو نواده رو ماسه ها فرش پهن کرده بودن و داشتن هندونه می خوردن.
پی نوشت

برای داستانک فوق چه عنوانی پیشنهاد می کنید؟

1-اسکیزوفرنی شهری

2-........................


پاسخی به پاسخ


این مطلب را در پاسخ به مطلب دوستم شیرازی (اینجا را بخوانید) که در پاسخ به یکی از پستهای قبلی ام (هویت شهری: جای خالی خیلی چیزها) نوشته اند تقدیم می کنم

سلام تازه از سفر برگشته ام و فرصت نکرده بودم مطالب را به روز کنم.ممنون از توجه و دقت نظرتان.فکر می کنم چندان اختلاف نظری با هم نداشته باشیم و فی الواقع اگر قرار بود چند سطر بیشتر بنویسم مطالب شما تکمله خوبی بود. فکر می کنم از این به بعد باید چند پی نوشت هم به هر پست اضافه کنم. اما پی نوشتهایی که می بایست برای مطلب مذکور اضافه می کردم:
آن مطلب را من بیشتر خطاب به چند پروژه که از نزدیک شاهد شان بودم نوشتم . پروژه هایی که همانطور که اشاره کردم مشکل هویت شهرهای امروز را صرفا به سطح معماری شهری و آن هم در قالبی آرمانی-ایدئولوگ تقلیل می دهند.
من هیچ منکر آرمان گرایی و یا مدافع واقع گرایی نیستم کما اینکه لحنی که در توصیف وضعیت کنونی ساخت و سازهای شهری گرفته بودم بیشتر حالت انتقادی و تمسخر داشت که احتمالا در نوشتار انتقال این حالات دشوار تر از گفتار است! بعلاوه همانطور که از عنوان پست پیدا بود جای خیلی چیزها در این پروژه ها خالی است که من صرفا به برخی از آنها اشاره کردم.
من مشکلی با خود نظرات نصر یا استیرلن و امثالهم ندارم بلکه مخالف به کارگیری نظریات اینچنینی برای ارائه راه حل برای بی هویتی شهرهای کنونی ام. زیرا که همانطور که جامعه معادل مجموعه افراد آن نیست شهر هم حاصل جمع معماری های منفرد نیست. تفکر این چنینی در بهترین حالت نتیجه اش پروژه هایی نظیر پروژه نواب است. می بینیم که بهترین مشاوران برای طراحی این مجموعه فراخوانده شده اند و هر چه رنگ و نقش داشته اند بر این بوم سفید ریخته اند اما حاصل چیزی است که می بینید.
اما فکر می کنم مشکل اصلی نه پروژه های تحقیقاتی این چنینی بلکه علی اصول تفکر مستولی بر و برخود نسبت به وضعیت بینا بینی جامعه ما در سطح کلان و معماری و شهر سازی مان در سطح خرد است. مشکل این نیست که شهرهای ما بی هویت اند بلکه اصولا شهرهای امروزین ما زشت اند. غیر انسانی اند. نه تنها برای نیازهای آرمانی-اسلامی-هویتی و از این قبیل ...پاسخی ندارند که نسبت به نیازهای زمینی تری چون زیبایی شناسی , آسایش , توازن , تعامل , تفریح و .. نیز سکوت اختیار می کنند. مشکل دو چندان این است که این پروژه ها تمام مشکلات این چنینی را نیز به گردن مدرنیسم و غرب می اندازند اما سوال این است که کدام مدرنیسم و کدام غرب: آیا باید بولوار های هو سمان در پاریس را مدرن بدانیم یا بزرگراههای موزز در نیویورک را. آیا جین جاکوبز که با کتاب زندگی و مرگ شهرهای آمریکایی وضعیت شهرهای آمریکا را به نقد کشید غربی نبود یا خروارها کتابی که در مورد شهرهای پایدار
(Sustainable)
نوشته شده اند از غرب نمی آیند؟ چرا شهرهای غربی مثل لندن و برلین و پاریس و ملبورن و سیدنی علی رغم مشکلاتی که گریبانگیر تمام کلانشهرهاست در پاسخگویی به نیازهای زمینی و حد اقلی ساکنین شان ( از حمل و نقل عمومی گرفته تا فضاهای عمومی و سبز و دید و منظر و تفریح و رنگ و نور و وحدت و زیبایی و ..) به مراتب موفق تر عمل کرده اند اما در کتابهای مبانی نظری و شهر سازی مان و یا پروژه های فوق الذکر ما صرفا یک روی سکه و تعبیر خاصی از شهر غربی-مدرن در برابر شهر تاریخی-اسلامی را می بینیم. (نگاه کنید به کتاب تجدد , فراتجدد و پس از آن در شهر سازی تالیف دکتر بحرینی)
شهر اسلامی یا ایرانی یا هر عنوانی که بر سر آن توافق کنیم باز تولید نوع خاصی از روابط اجتماعی-اقتصادی-سیاسی و نیز جهان بینی (فرهنگی) بود. اگر بخواهیم این شهر را باز تولید کنیم , نمی توانیم قوانین کنونی مستولی بر اقتصاد , جامعه و سیاست را نادیده بگیریم. به قول مدنی پور اتفاقی که در ایران افتاد این بود که فرد محوری (Individualism) غربی به صورتی نا متوازن در جامعه ایرانی بروز یافت. بویژه در تهران فرد محوری اقتصادی (Economic individualism) بوضوح در دوگانگی اجتماعی جامعه تهران و فضای شهر
شمال-جنوب) منعکس شده است حال آنکه فرد محوری سیاسی و فرهنگی
(Cultural and political individualism) رشد نیافتند. شهر اسلامی صرفا بروز فیزیکی نداشت (بافت پیچ در پیچ شهری , محلات, میدانها , بازار و مسجد جامع ) بلکه مابه ازای اجتماعی-فرهنگی هم داشته است ( بافت اجتماعی محله محور , اختلاط طبقاتی به جای اختلاف طبقاتی, فضای عمومی-خصوصی ). چه بسا مشکلات شهری امروز بیشتر حاصل آمیزش
(Synthesis) این اصول با قواعد زندگی مدرن اند که البته نمود فیزیکی-فضایی هم پیدا کرده اند. ترکیبی که حاصلش نه پل خواجو است و نه پلهای کالاتراوا. همین حلب پاره هایی است که شهرداری روی بزرگراهها نشانده تا از خجالت عابر پیاده در آید.
باز هم تکرار می کنم مشکل من با پروژه های این چنینی روشمندانه(methodologic) است چرا که آنها برای درمان عوارض شهری قبل از شناخت عوامل بیماری به سراغ نسخه پیچی های آرمانی می روند. نه اینکه بگویم شناخت این مشکلات معادل اتمام کار و در جا زدن است بلکه معتقدم برای حصول نتایج عملی (پرکتیکال) باید ابتدا عوارض شهری را ریشه یابی کنیم. نمونه اش معضل مسکن و زمینی است که اخیرا گریبانگیر شهرها شده بود و ریشه در برنامه ریزی های اقتصادی دولت داشت. حالا تصور کنید اگر بخواهیم از همین امروز نماهای شهری حداقل متوازن و دارای وحدت فرمی در بافتهای شهری ایجاد کنیم (که عموما ماحصل معماری مسکونی اند) آیا باید با برنامه ریزی های بلند مدت اقتصادی-فرهنگی و در سطوح مختلف میان-سازمانی شروع کنیم یا به توصیف نوستالژیایی خانه ایرانی بسنده کنیم. برای پل زدن به آرمان شهرمان به ناگزیر پایه های پل را باید بر لجن کف رودخانه بنا کنیم نه بر آب.
پی نوشت
منظورم از کدام مدرنیسم , کدام غرب پرسشی است یعنی چه نوع مدرنیسمس نه نافی مثل وقتی که می گوییم کدام پول کدام رفاه!
یک نوشته خوب از هومن فروغمند اعرابی : حتما بخوانید
Madanipour, Ali (1998), Tehran:the making of a metropolis, New York, John Wiley & Sons

پنجشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۶

Public Space vs. Space for Public

جامعه باز و دشمنان آن , نه منظورم عنوان کتاب کارل پوپر نیست. بلکه منظورم یکی از مهمترین مسائل و نیازهای امروز جامعه ایرانی است. نیازی که البته بر آوردنش ممکن نیست مگر با مشارکت همه جانبه مردم و نهادینه کردن آن در خرد ترین سطوح جامعه یعنی در زندگی روزمره و در رابطه ای که هر فرد با همنوعانش -از افراد خانواده و شاگرد و دوست و همکار و همسایه و ارباب رجوع و مشتری گرفته تا رئیس و مامور و دولت و اعضای سایر جوامع - برقرار می کند. به جای درخواست دموکراسی باید آنرا ساخت و نهادینه کرد. دموکراسی را نباید انتظار داشت. در اولین قدم باید از خودمان شروع کنیم. حالا این چه ارتباطی با شهر و فضای شهری دارد.

یکی از لوازم دموکراسی فضای شهری و به طور خاص فضای عمومی شهری از خیابان و میدان و بازار گرفته تا پارکها و پلازاها و ..است. اما قبل از هر گونه کلی گویی باید کمی راجع به چیستی فضای عمومی و حوزه عمومی صحبت کنیم. اولا حوزه عمومی public sphere دامنه ای وسیع تر از فضای عمومی public spaceرا در برمی گیرد چرا که عناصری چون روزنامه , اینترنت و فضای مجازی را نیز شامل است. از مهمترین اندیشمندانی که به این موضوع پرداخته اند (سوای ارسطو , روسو , میل) می توان به هانا آرنت و هابرماس(Habermas) اشاره کرد. هابرماس به چهره ای جنجالی در میان فلاسفه مبدل شده و جدل های فلسفی فراوانی را با اثبات گرایان , پوپری ها , آدورنو , لومان , دریدا و... به راه انداخته است. ایرادی که به تئوری حوزه عمومی وی وارد شده است در فقدان تعریف مشخص برای این حوزه است چرا که در تعاریف هابرماس رابطه و مرز بین حوزه عمومی متعلق به شهروندان , حوزه خصوصی بازار و نیز حوزه دولت برو شنی مشخص نیست. به عبارتی هویت افراد شهروند در حوزه خصوصی بازار و خانواده تعریف می شود تا اعضای یک جمهور. کاربرد تئوری وی در جامعه ای ایرانی مشکلی دوچندان به همراه دارد چرا که این مرزها در این متن به مراتب مبهم ترند چرا که نه حوزه خصوصی بازار در اقتصاد نیمه کاپیتالیستی و نه حوزه خصوصی شهروندان در ارتباط با حوزه عمومی تعریف شده اند.

نکته بعدی مفهوم public space است. فضای عمومی و فضا برای عموم مفاهیمی متفاوتند. Public space is not necessarily space for public. منظور از PUBLIC در بخش دوم جمهور یا جمع شهروندان با قابلیت تعامل و گفتمان اجتماعی است. در اینجا شاید بد نباشد به مفهوم پولیس Polis که مهم ترین وجه تمایز شهرهای یونانی و ایرانی است نیز اشاره کرد. پولیس به معنای یک فضای فیزیکی چندان برای یونانی ها اهمیت نداشت. پولیس در معنای یک ساختار اجتماعی تعامل ساکنین شهر و گفتمان آنها بود که اهمیت داشت. همانطور که یونانی ها معتقد بودند " هر کجا که بروی تو یک پولیس خواهی بود."

بنابراین فضای شهری یه عنوان سخت افزار زندگی اجتماعی و جنب و جوش شهری شرط لازم برای تمرین دموکراسی و تعامل سازنده بین شهروندان است. اما ایجاد فضای شهری و عمومی زمانی می تواند حصول تعامل سازنده و دستیابی به جامعه باز را تسهیل کند که به فضایی برای عموم تبدیل شود و به نرم افزار های ویژه آن مجهز شود. به عبارتی اگر چه به عنوان مثال در دهه گذشته تعداد زیادی پارک و فضای سبز در تهران و بویژه در جنوب شهر ایجاد شده اند (public space) اینکه این فضا ها واقعاً عمومی (به معنای محلی برای تعامل و گفتمان اجتماعی) هستند (space for public) محل تردید است.

در واقع وقوع امر اجتماعی هم بسته به نحوه طراحی فضای فیزیکی (دسترسی , امکانات , عناصر , ...) و هم مدیریت و کنترل آن و برنامه های پیش بینی شده در آن دارد. آنچه جامعه امروز ما و بویژه نسل جوان و پویای آن نیازمند آن است امید و متعاقباً خلاقیت و میدان دهی برای بروز آنست. خلاقیت شاید ارزشمند ترین گنجی باشد که فضاهای عمومی شهرهای ما باید به عرصه ای برای بروز و باروری آن مبدل شوند. در اینجا به خاطر روحیه غرب-پرست اکثر ما ایرانیها لازم است ذکر کنم که فضاهای عمومی کشورهای غربی هم لزوما فضایی برای عموم نیستند. از بین رفتن فضاهای عمومی و تبدیل آنها به فضاهای نیمه عمومی با ویژگی بیشتر تجاری که ورود اقشار حاشیه ای نظیر نوجوانان , فقرا , بی خانمان ها و ..را ممنوع می کند از جمله مشکلاتی است که اکثر شهرهای اروپایی و آمریکای شمالی امروز با آن دست به گریبانند. به علاوه استیلای گروهی اقلیت بر رسانه ها و توان بالای آنها برای تاثیر بر دیدگاه عمومی و نیز تجاری شدن فضای عمومی از خطراتی است که حوزه عمومی را در کشورهای غربی تهدید می کند. به عبارتی اگر چه نهاد بازار در تعدیل قدرت دولت نقش به سزایی در این جوامع ایفا می کند خود می توان به یک قدرت تبدیل شود. در هلند به عنوان مثال برخی فضاهای عمومی علاوه بر مجهز بودن به دوربین های مدار بسته برای کنترل شبانه روزی , در ساعات خاصی از روز با ارسال امواج ماورای صوتی ultrasonic که تنها توسط نوجوانان بین 18-25 سال قابل شنیده شدن است از پاتوق کردن این گروه ها در فضا جلوگیری می کنند. استفاده از آب پاشهای اتوماتیک در پارکها , مبلمان های ویژه (sadistic furniture) و ....از دیگر ترفند های مسئولین این فضا ها برای دور کردن گروههای اقلیت است.

یک نمونه :
در تهران در تقاطع اصلی ترین خیابانهای شهر یعنی ولی عصر و انقلاب فضایی استثنائی قرار گرفته که به جرات می توان انرا تنها پلازای شهر تهران نامید چرا که سایر میاد ین شهر در واقع چند گره ترافیکی و فضایی برای فعالیتهای تجاری بیش نیستند. این فضا از اینرو خاص تر می شود که از وجود مجموعه های مهمی نظیر تئاتر شهر و پارک دانشجو و دانشگاههای اطراف نیز بهره مند است. اما برای من همیشه این سوال بوده است که چرا چنین فضایی با چنین موقعیت استثنایی و امکانات بالقوه فرهنگی باید اینقدر مرده و راکد باشد.

چرا زمانی که می شد این مکان با گونه ای تمهیدات نظیر نورپردازی , آب , موسیقی , فعالیتهای فرهنگی نظیر برگزاری نمایش , نقالی , فروش کتاب , بازارچه های مختلف برای اقشار کم درآمد و هزاران هزار کار خلاقانه دیگر به محلی برای دیدن و خندیدن و الهام گرفتن و بحث و گفتگو و .... .و در واقع قلب تپنده شهر تبدیل شود محلی شده برای انواع و اقسام بزهکاری های اجتماعی. (در مورد مسائل اخیروایستگاه مترو و .. نیز بزودی خواهم نوشت)

بخشی از پاسخ در طراحی محوطه و ساختمان تئاتر شهر و ترکیب آن با فضای سبز پارک نهفته است. جد اره های پیاده رو می بایست ارتباطی آزاد تربا محوطه و فضای پلازا ایجاد می کردند. فرم ساختمان هم علی رغم زیبایی و استفاده نوآورانه از عناصری نظیر آجر و قوس و ریتم و. .. به نحوی دافعه ایجاد می کند. به علاوه بدنه ساختمان نیز به دلیل صلبیت و عدم شفافیت با فضای اطراف ترکیب نمی شود و فضا را در خود حبس می کند. از طرفی محوطه ساختمان با پارک نیز ارتباط چندانی نیافته است و جا دارد تا با بازبینی محوطه پارک به فضایی یکپارچه تر دست یافت. فضایی باز با عناصر جذابی نظیر آبنما های با امکان دسترسی آزاد به آب , مجسمه های interactive , تابلوهای مختلف حاوی اطلاعات شهری , تجهیزات صوتی-تصویری , محلهای نشستن و همچنین کاربری های که امکان تداوم فعالیتهای شهری و جذب خانواده ها و کودکان را در این مکان فراهم می کنند.


جامعه ما به اتکای نسل جوان جامعه ای پویا و پرانرژی اما احساساتی است. امروز نسل جوان ما نیازمند مطالعه است. به قول ناصر فکوهی از تیراژ کتابها و تعداد خوانندگان چنین به نظر می رسد که امروز جامعه ما بیشتر تمایل به نوشتن دارد تا خواندن. گویی هر کس می خواهد ایده هایش را به دیگران ارائه کند بدون اینکه به شنیدن ایده های دیگران علاقه ای نشان دهد. جامعه ای که هنوز سنت اسطوره ای خیر وشر را دنبال می کند. افراد یا خیرند یا شر و اگر فردی در دسته دوم قرار گرفت دیگر , اگر چه کارهای مثبتی هم انجام داده باشد , به چشم کسی نمی آید و یه گونه های مختلف تخریب می شود. جامعه ای که از دولت انتظار دارد اما به دولت دینی احساس نمی کند. به هر حال برای ختم کلام یاد آور می شوم که شهرهای ما نیاز مبرمی به polis دارند نه police. در طول این چند سالی که اینجا بوده ام شاید به دهها جوان مستعد و توانای ایرانی برخورده ام که به دلایل مختلف جلای وطن کرده اند.امیدوارم دولت به جای طرحهای کذایی چون طرح امنیت اجتماعی که صرفا به تشدید روحیه تزویر در جامعه دامن می زند و از تنها نتایجش همین صدور سرمایه های معنوی جامعه است به این نیروها میدان خلاقیت اجتماعی بدهد .


پی نوشت

Van Melik. R et al (2007), Fear and Fantasy in Public Domain: The Development of Secured and Themed Urban Space, Journal of Urban Design, Vol 12. No.1, 25-42

S.Ku. A (2000), Revisiting the Notion of “Public” in Habermas’s Theory-Toward a Theory of Politics of Public Credibility, Sociological Theory, Vol.18, No.2, 216-240

Houlb. R (1991), Jurgen Habermas: Critic in the Public Sphere, London; New York:
Routledge




یکشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۶

بازخوانی چند میت

برخی موضوعات هستند که به طور عمومی افراد زحمتی برای پذیرش یا رد منتقدانه شان به خود نمی دهند . تکرار مکرر این موضوعات رفته رفته از آنها یک افسانه -mythمیت می سازد .

یکی از این موضوعات بحث تحقیق (ریسرچ) و کم اهمیت بودنش در ایران است. ما معمارها همواره به کار حرفه ای و دست قوی و .. اعتقاد راسخ داریم که به نظر من هیچ مشکلی تا اینجا وجود ندارد. اما مشکل از آنجا شروع می شود که وارد حوزه ارزشی و مقایسه ای می شویم و ارزش ریسرچ را به نفع کار عملی به چالش می کشیم.
این دو نه تنها تضادی با هم ندارند که یکدیگر را تقویت می کنند اما در ایران گویا باب است که جمع این دو در یک نفر ممکن نیست شما یا معمار حرفه ای هستید که ریسرچ نباید وقتتان را تلف کند یا یک ریسرچرید که فقط به درد فلسفه بافی می خورید! اینها فکر می کنم پیش فرضهای امروز اکثر اعضای جامعه معماری ما باشند.

میت دوم بحثی تکراری است که دوره دکتری را پدیده ای طراحی شده برای استیلای علمی جوامع غربی فلان فلان شده جهت استعمار علمی ما می بیند. تا اطلاعات مربوط به ما را از آن خود کرده و بعد علیه ما استفاده کنند. بسیار خوب خیلی هم مقبول فکر کنم تئوریهای پست کلونیال خیلی بهتر از ما در این زمینه قلم فرسایی کرده اند.

اما صورت دیگر قضیه :
اولا اگر در طی یک پروژه تحقیقاتی شما دری به روی غربیها باز می کنید صد ها در نیز بروی خود شما باز می شود. اگر استاد راهنمای شما به یک موضوع آشنایی می یابد شما آزادید تا هر چه تئوری , کتاب , مقاله , یافته , عکس , راه حل و ..است از اینجا بر بندید. به علاوه می گویند خود را بشناس تا خدا را بشناسی من اضافه می کنم دیگری را بشناس تا خود را بهتر بشناسی. گاه آنقدر به بعضی چیزها نزدیکیم که از حضورش غافلیم و تا زمانی که فقدانشان را تجربه نکنیم حضورشان را درنمی یابیم.

میت آخر هم گلوبالیزم یا جهانی شدن و شعار مسخره دهکده جهانی است. من نمی توانم به چنین چیزی معتقد باشم چون هیچ کدام از طرفین این رابطه (توسعه یافته و در حال توسعه ) هنوز درک درستی از هم پیدا نکرده اند. همان قدر که ما فکر می کنیم غربیها همه چیز شان درست و سر جا ست و به نق زنی و خود زنی و تحقیر دست اندر کاران خودی و ..می پردازیم آنها هم تصور درستی از ما ندارند و معمولا برداشت شان از ما چند دهه عقب تر از این چیزی است که واقعاً هستیم.

هر وقت اینجا از ایران و یا تهران سوال می کنند تنها با گفتن این جمله آنها را ناک آپ می کنم.
تهران ! فقط این را بگویم که تهران شهری است که تا بحال اندیشمندانی چون فوکو , هابرماس , مانوئل کاستلز و رورتی برای درک جامعه پویا و عجیب ایرانی به آنجا آمده اند. همین و بس چون بعید می دانم اطلاعات سطحی و غالبا معوج شان از ایران در این دنیای به اصطلاح گلوبال اجازه دهد راجع به دیگر بزرگانی چون فردوسی طوسی و حافظ شیرازی , خیام نیشابوری و ملاصدرای شیرازی , ,شمس و شهریار تبریزی ,دکتر حسابی و پرفسور لطفی زاده , کیارستمی و
شهرام ناظری و ..... سخن بگویم.

چهارشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۶

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

شعری از محمد کاظم کاظمی- شاعر افغان
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت
‌طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ای كه تهی بود، بسته خواهد شد
و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!
همان غریبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت
‌و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌
***
منم تمام افق را به رنج گردیده‌،
منم كه هر كه مرا دیده‌، در گذر دیده
‌منم كه نانی اگر داشتم‌، ز آجر بود
و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه‌، تصویری از شكست من است‌
به سنگ ‌سنگ بناها، نشان دست من است
‌ اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم این شهر، می‌شناسندم
‌ من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد
***
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ام كه تهی بود، بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌
***
چگونه باز نگردم‌، كه سنگرم آنجاست‌
چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌
چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب‌
و تیغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست
‌ اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام‌بستن و الله اكبرم آنجاست‌
شكسته‌بالی‌ام اینجا شكست طاقت نیست
‌كرانه‌ای كه در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست
‌ مگیر خرده كه یك پا و یك عصا دارم‌
مگیر خرده‌، كه آن پای دیگرم آنجاست‌
***
شكسته می‌گذرم امشب از كنار شما
و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما
من از سكوت شب سردتان خبر دارم‌
شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌
تو هم به‌سان من از یك ستاره سر دیدی‌
پدر ندیدی و خاكستر پدر دیدی‌
تویی كه كوچه غربت سپرده‌ای با من‌
و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من
‌تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
‌تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌
***
اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت
‌و چند بته مستوجب درو هم داشت
‌اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان
اگرچه كودك من سنگ زد به شیشه تان‌
اگرچه متهم جرم مستند بودم‌
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم
‌ دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ‌، عزیزان‌! بهل كنید مرا
تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم رفت
‌ به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌
به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌
خدا زیاد كند اجر دین و دنیاتان‌
و مستجاب شود باقی دعاهاتان
‌ همیشه قلك فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد
مشهد ـ۲۷/۱/۱۳۷۰

پنجشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۶

خلاقیت در معماری

هر زمان نو می شود دنیا و ما بی خبر از نو شدن اندر بقا

چند وجهی بودن خلاقیت
اولین چیزی که در مورد این موضوع به ذهنم خطور کرد این بود که بهتر است به جای خلاقیت در معماری بگوییم خلاقیت در معماری ها یا خلاقیت ها در معماری. به عبارتی معماری از آنجا که در لایه های مختلفی می تواند با زندگی ساکنین شهر ارتباط برقرار کند خلاقیت در معماری نیز نمی تواند دریک لایه یا سطح به معماری سیطره بیابد. معماری یک خانه که در واقع زندگی یک خانواده را تعریف می کند با معماری یک مونومان که شاید ساعاتی چشمان ما را بیازارد یا موجب مباهات یا شرمساری یک ملت شود با معماری یک موزه که چند ساعت از وقت ما را ممکن است در طول سال به خود اختصاص دهد و یا یک بیمارستان که در آنجا به دنیا و از دنیا می رویم متفاوت اند. به عبارت روشن تر از آنجا که در دیدگاه کلاسیک نیز, معماریحاصل ترکیب سه حوزه استحکام , سودمندی و زیبایی (فرم , سازه , عملکرد ) (حکایت , ساختار , آسایش) است خلاقیت نیز می تواند در هر یک از این سه لایه بروز یابد. یه عنوان مثال گاه در معماری سازه بنا به عنوان خلاقانه ترین بخش کار بروز می کند نظیر کارهای کالاتراوا یا پیانو و یا ممکن است فرم حرف اول را بزند نظیر کارهای گهری یا کوربوزیه و یا عملکرد نقش خلاقانه را ایفا کند همچون حل و فصل بهینه پلانهای پیچیده فرودگاه ها و این سه می توانند در یک پروژه نیز به منصه ظهور برسند.

علاوه بر این رابطه معماری به عنوان جزئی از اجزا شهر نیز نباید فراموش شود . یعنی این تنها استفاده کنند گان یا مالکین بنا نیستند که باید در محاسبات و رفع نیازهای مختلف زیبایی شناسی و آسایشی لحاظ شوند بلکه سایر ساکنین شهر که ممکن است از وجود یک بنا متاثر شوند نیز باید در نظر گرفته شوند. فرض کنید بناهای یک شهر هر یک به معماران توانا داده شود و هر معمار بنا به ایده ها و کانسپتی که در ذهن دارد به طراحی بپردازد. اگر چه هر یک از این اجزا ممکن است کاملا خلاقانه طراحی شده باشند اما جمع اجزا ممکن است به یک مجموعه بی شکل و بی هویت و فاقد وحدت و خوانایی مورد نیاز در یک محیط شهری منجر شود. به عبارتی خلاقیت در لایه شهر فدای خلاقیت در لایه تک بنا می شود. نمونه اش شهر برازیلیا است که اگر چه تک بنا ها ممکن است نوعی معماری خلاقانه محسوب شوند اما کل شهر به عنوان فضایی برای زندگی , کار و تفریح کسل کننده و فاقد خلاقیت شهرسازانه است. در ملبورن این امر کاملا مشهود است که اگر چه خانه ها همگی از چندین الگوی تکراری و مشخص استفاده می کنند و رنگ سفالهای بام و دیواره ها محدود به چند مورد بیشتر نمی شود اما ماحصل این معماری به نظر تکراری و نه چندان خلاقانه شهری است زیبا و دارای وحدت شکلی و فضایی. به علاوه امروزه دیگر پروژه های معماری محصول همکاری تیم های مختلف و انواع و اقسام رشته ها از تاسیسات و نور پردازی گرفته تا برنامه ریز شهری و معمار داخلی و طراح منظر است و محصول نهایی حاصل همکاری و هماهنگی خلاقانه این کار گروهی نیز هست نه صرفا تراوشات ذهنی یک فرد به نام معمار. همانطور در زمینه خلاقیت ها و اکتشافات علمی ممکن است امروز تصور کلاسیک دانشمند یا کیمیاگر که با حبس خود در لابراتوار و ترکیب چند عنصر به کشف جدیدی نائل می شود مضحک به نظر برسد کار معماری خلاقانه نیز تنها با حضور یک فرد ممکن نیست و می تواند با کار گروهی بارور تر شود.
خلاقیت و نو آوری
مساله بعدی ریشه زبانی مفهوم خلاقیت یا Creativity است در واقع به خلق یا آفرینش یک چیز برمی گردد. خلق کردن با دو چیز همراه است. خلق چیزی که تا به حال وجود خارجی نداشته است و خلق بر اساس ترکیبات از پیش موجود. قبلا در پستی نوشته بودم که در تورات داستان آفرینش اینگونه نقل شده : و در آغاز خداوند آسمانها و زمین را آفرید. زمین بی شکل بود و تهی و تاریکی بر روی عمق استوار بود و روح خداوند بر سطح آب در حال حرکت بود و بعد از جدایی زمین و دریا ست که زمین شایستگی شکل پذیری را می یابد. ایجاد دو مکان دریا و زمین. پس آفرینش با خلق دو مکان است که آغاز می شود و سپس فرایند جداسازی آغاز می شود : روز از شب , تاریکی از روشنایی , آب دریاها . بنابر این آفرینش مکان از نا-مکان آغاز نمی شود. آفرینش نه از خلا آغاز می شود و نه به عنوان خلاء. در نگاه افلاطون جهان توسط Demiurge آفریده شد اما تفاوت این آفریننده با آفریدگار حکمت ارتودوکس مسیحی Ex nihilio در این است که وی جهان را از نیستی Nihil نیافریده بلکه به آشفتگی ماده سازنده جهان نظم بخشیده است. Demiurge یا Creator در cosmology افلاطون هنرمندی است که فرمهای جدید را خلق نمی کند بلکه فرمهای از پیش آماده را به مواد بی شکل تحمیل می کند. یعنی همانند کاری که یک صنعتگر با ماده خام انجام می دهد Craftsman . اینجاست که ارتباط ریشه ای کلمه Architecture با صنعتگر و صنعت ( تخنه یا-Techne تکنیک ) روشن تر می شود. متاسفانه شاید معادل ما برای کلمه Architecture یعنی معماری قیاس ریشه ای زبانی یکسانی را فراهم نکند زیرا این لغت بیشتر از مفهوم عمران و آبادانی گرفته شده است . این همان چیزی است که David Farrel krell از آن به عنوان tic-Talk نام می برد و به جای کلمه Architecture , معادل Archeticture را پیشنهاد می کند.

اما آیا لزوما هر نوآوری خلاقیت است یا آیا هر چیزی که خلق می شود باید نو باشد؟ مفهوم خلاقیت و مفهوم نوآوری یا چیز جدید آوردن بسیار با هم قرین اما یکسان نیستند. شاید بهتر باشد به جای نوآوری از واژه آشنایی زدایی استفاده کنیم چرا که در واقع مثل کلمه پست مدرنیسم که مدرن را در بطن خود دارد آشنایی زدایی نیز مفهوم گذشته , تکراری , از پیش موجود را در خود نهفته دارد. این امر در واقع کمک می کند که در مواجهه با یک بنا با مقایسه کدهای نا آشنا و با رجوع به حافظه بصری بیشتر با بنا در گیر شویم و از دیدن رگه های آشنا در آن لذت ببریم تا اینکه با بنایی روبرو شویم که هیچ ارتباط یا سبقه بصری در ما بر نمی انگیزد.

نکته دوم میزان و درجه و تفاوت خلاقیت در هنرهای سنتی و هنر مدرن است. پرواضح است که آهنگ تغییرات فرمی و الگو واره ها در معماری گذشته بسیار آرام تر بوده و در یک دوره طولانی دست خوش تغییرات اندکی می شدند حال آنکه امروزه سبکها با سرعت و شتاب بیشتری عوض می شوند و با اتکا به تکنولوژی و مصالح جدید دست معماران برای واقعیت بخشیدن به ایده هایشان باز تر است. اما در همان معماری با ضرب آهنگ آرام معماران دست به خلاقیتهایی می زدند که تنها با بررسی متوالی و مقایسه با سایر دوره ها می توان به این نوآوری ها –یا بهتر است بگوییم آشنایی زدایی ها- پی ببریم. نمونه اش مسجد آقا بزرگ کاشان است که معمار در این بنا مجموعه ای از عناصر آشنای گذشته نظیر حیاط-ت , بادگیر , وارد کردن احجام سه بعدی در نمای دو بعدی, اختلاف سطح و .... را خلاقانه همچون سمفونی زیبا ترکیب کرده است
.
Problem Solving
مساله بعدی ارتباط خلاقیت با حل مساله Problem solving است.
به عبارتی برای برخی خلاقیت به معنی مطرح کردن یک مشکل و بعد یافتن بهترین راه حل برای رفع آنست. هر چه این راه حل بهتر و جامع تر مشکل را حل کند خلاقانه تر به حساب می آید. اما مساله این است که اینجا یک دور کذایی وجود دارد.اولا معماری بر خلاف هنرهای زیبا که در آن مشکل را ذهنیت هنرمند به عنوان یک مفهوم انتزاعی خلق می کند با مشکلاتی دیگری نیز روبروست که کاملا بیرونی و ملموس اند. مشکلاتی نظیر اقلیم , عملکرد , ترافیک , سر و صدا, سازه , دید و...

پاسخی که معمار حل بهینه این مشکلات می یابد می تواند به عنوان محکی برای خلاقیت به کار رود. به عبارتی ممکن است که طرحی که یک معمار برای ساخت یک بنای جدید در یک بافت تاریخی ارائه می کند چیز بارز و چشم بر انگیزی نباشد اما خلاقیت معمار در برخورد با متن و زمینه بنا نهفته باشد.ثانیا تعیین اینکه مشکل یا مساله اصلی معماری چیست بستگی به مورد دارد. اینجاست که مشکل بر سر مثلا معماران فرمالیست با عملکردگرا یا مفهوم گرا پیش می آید. از نظر گروهی خانه ماشینی برای زندگی است و اگر بنایی در همین حد به نیازهای ساکنین پاسخ دهد رسالتش را به انجام
رسانده است. برای برخی خانه فراتر از این و جایی برای باشیدن یا سکونت است. در نتیجه خلاقیت نیز نسبی تعریف می شود.
خلاقیت و آموزش معماری

در این زمینه فکر می کنم در دسترس ترین مرجع در ایران کتاب بوطیقای معماری آنتونیو آنتونیادس باشد که درآن نویسنده این ذهنیت را که خلاقیت امری موروثی و منحصر به فرد که قابل انتقال هم نیست به چالش می کشد و به ارائه روشهای مختلف برای پرورش قوه خلاقیت در دانشجویان , تعریف تقلید و انواع ان در معماری , ارتباط معماری با سایر هنرها و .. می پردازد.
کلام آخر

فرم , عملکرد , شهر, مفهوم , حکایت Narrative , ساختار , مصالح , بازیهای فضایی, ....... همه و همه میدانهایی برای بروز خلاقیت می باشند و این فردیت هنرمندان و نیز نوع بنا و مناسبات اجتماعی-مکانی است که تعیین می کنند کدامیک بهینه تر می توانند پاسخگوی این حیاتی ترین ویژگی معماری باشند.

دوشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۶

بورس تحصیلی برای کارشناسی ارشد

18Scholarships available for urban studies in Germany, Italy, France and Spain.

The Erasmus Mundus Program offers scholarships to non-European students and scholars to participate in the interdisciplinary Advanced Master's Course in International Co-operation and Urban Development. The English taught program is jointly offered by the Technische Universität Darmstadt (Germany), the Università Tor Vergata in Rome, the Universitat Internacional de Catalunya in Barcelona and the Université Pierre Mendés France in Grenoble and leads to a double degree. Applicants for student scholarships (value € 42.000,- over two years each) should have concluded previous studies of a minimum of 4 years with excellent results in a career related to urban development and have professional working experience of a minimum of one year. Scholars from outside Europe may apply for short term bursaries (€4000,- per month) to teach and conduct research at one of the above mentioned universities. In both cases the deadline for applications is January 15th, 2008 for the 2008-2010 cycle. Further information:
www.mundus-urbano.eu.

سه‌شنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۶

هویت شهری: جای خالی خیلی چیزها


از چندین سال پیش بحث بی هویتی شهرهای کنونی و لزوم بازنگری در معماری شهری و تزریق هویت ایرانی-اسلامی در توسعه های شهری باب شده و با تبصره ها و دستور العملهای مختلف دست اندر کاران از طراحان شهری گرفته تا معماران ملزم به توجه به این امر مهم شده اند. سیمای شهری مثل تهران از آشفتگی و معماری میان مایه اش رنج می برد و علی اصول این امر کاملا ضروری به نظر می رسد. در این راستا انواع و اقسام پروژهای تحقیقاتی نیز تعریف شده اند تا راه حلهای مختلفی را ارائه کنند اما از آنجا که گویا برخی از این پروژه ها پیدایش فضای شهری را بیشتر امری هپروتی دانسته که در آن فرمهای شیطانی معماری مدرن و غربی در راستای سیاستهای امپریالیستی جهانی به خورد فرهنگ غنی ما داده شده اند به نظر می رسد در راستای مقابله با این تهاجمات فرهنگی دست به دامن انواع و اقسام راه حلها از جستجو در آیات قرانی برای یافتن اصول طراحی معماری و شهری گرفته تا کپی-پیست کردن بناهای و فرمهای گذشته در جای جای شهر فروگذار نکرده اند.

آنچه اما برای من شگفت آور است فراموش کردن مبرهن ترین اصل در پیدایش فضای شهری یعنی زبان روز و مناسبات اجتماعی است. در این پروژه ها فضای معماری و شهری نه حاصل و باز تولید واقعیات روز جامعه و اقتصاد شهری که امری قدسی فرود آمده ازناکجاآباد تئوریها و مدائن فاضله نصر ها و استیرسن ها و الیاده ها..است یا حداکثر حاصل خلاقیت در کردنهای معمارانه.

گویا فراموش می شود که یک بنا و بخصوص خانه که بارز ترین نمود معماری شهری محسوب می شود برای ساخته شدن نیاز به کارفرما , مجری , دلال , مصالح , تکنولوژی ساخت , مدیریت شهری , مشارکت مردمی و مابین سازمانی و.. نیز دارد. فراموش می شود که زمین دیگر گندم زار مشهدی صفر نیست. سرمایه ایست برای حاج صفر ها و صفر خان ها تا با فروشش به سفر تایلند و دوبی و آنتالیا بروند. فراموش می شود که هویت یعنی تراکم شهرداری و جریمه پارکینگ و دو متر بالکن اضافی.

به نظر می رسد ما معمارها در این دور باطل کم مقصر نیستیم. دراین گونه پروژه ها هویت شهری به هویت بناهای معماری تقلیل داده می شود و حلال این مشکلات نیز صرفا معماران که در واقع شاید آخرین گروه تصمیم گیرنده در این چرخه یا به عبارتی دور کذایی باشند. اگر زمانی من نقشی در تصمیم گیری در مورد مواد درسی رشته معماری پیدا کنم خواندن یک دوره اقتصاد شهری را در دانشکده های معماری واجب عینی اعلام خواهم نمود!

سه‌شنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۶

بورس دکتری و فوق لیسانس دانشگاه هونگ کنگ

البته گفته از دانشجویان دانشگاه شما (ملبورن) ولی شما حالا درخواست بدین سنگ مفت........
From: Dr Rich Masters, Institute of Human Performance, The University of Hong Kong

I would be grateful if you could let the students in your University know about the attached information regarding full-time study leading to the award of Master of Philosophy (MPhil) or Doctor of Philosophy (PhD) in the Institute of Human Performance (www.hku.hk/ihp) at The University of Hong Kong (www.hku.hk). The Institute specializes in the study of human performance within the context of physical activity and health or skill learning & expert performance. A stipend will be awarded to successful candidates to cover living costs and tuition fees.

The application deadline is 31st January 2008. We look forward to receiving applications from the students of your University. Further information can be found at www.hku.hk/postgrad/ or by contacting Dr Rich Masters (mastersr@hku.hk).
Thank you in advance for your kind assistance.
Attachments:

معماری ملی و هویت ایرانی

معماری ملی و هویت ایرانی
بحث هویت به طور کلی و نقش و انعکاس آن در معماری و شهرسازی به طور خاص از جمله بحثهای داغ امروز جامعه معماری ماست. ما مدام از معماری و شهرسازی ایرانی صحبت می کنیم. چندی است که از پروژه های ملی نظیر کتابخانه ملی , فرهنگسرای ملی و .. نیز صحبت به میان است اما سوالی که برای من مطرح است آن است که تا چه حد این "پسوند" ملی
زاییده ملی گرایی ناشی از مفهوم ملت و و هویت ملی
( National Identity) به معنای مدرن آنست
به عنوان مفهومی از بالا به پایین) و تا چه حد می تواند ریشه در درک درونی و واقعیت جامعه ایرانی (هویت ملی به عنوان یک میراثی تاریخی) داشته باشد. مانوئل کاستلز درگفتگوهایی با مارتین اینس به سه نوع هویت اشاره می کند

1-هویت هایی که توسط نخبه ها و به عنوان دستگاهی برای عقلانی کردن دیدگاههای آنها ساخته می شوند.نمونه اش از نظر کاستلز هویت ملی بود که پس از انقلاب فرانسه با عنوان شدن آزادی , سکولاریته و جمهوری خواهی مطرح شد. نمونه وطنی اش را هم می توان به ایجاد مفهوم ملیت و ایرانیت به عنوان یک هویت جدید و مدرن تحت رویکردهای استبدادی رضا خان که با تحمیل یک زبان و فرهنگ غالب بر مجموعه ای از فرهنگهای متفاوت همراه بود اشاره کرد. تغییر نام از پرشیا به ایران و تحمیل زبان فارسی به عنوان زبان رسمی و بکارگیری معماری شبه هخامنشی و ارتش یکپارچه و حکومت مرکزی به جای حکومتهای ملوک الطوائفی همه در این راستا شکل گرفت. این پدیده ها مختص ایران نیست و با نگاهی به کشورهای تازه استقلال یافته جنوب شرق آسیا مثل ویتنام و اندونزی و مالزی و.. پس از خروج نیروهای استعماری هلندی و فرانسوی و انگلیسی هر یک از این کشورها به بازسازی نوعی هویت ملی برای خود پرداختند و در این فرایند معمولا این یک گروه غالب بود که این هویت واحد و استیلا طلب را تعریف می کرد. معماری و پروژه های شهری نیز به عنوان وسیله ای توانا در خدمت سردمداران این کشورها برای به تصویر کشیدن دولتی متمرکز و قدرتمند و ملتی واحد در آمد. شهرهایی چون چاندیگار هند و برازیلیا و جدیدا پوتراجایا در مالزی و مونومانهایی که سوهارتو در اندونزی ساخت یا مجلس ملی که لویی کان در بنگلادش مسئول طراحی اش شد مشتی نمونه خروارند.

دومین نوع هویت را کاستلز هویتهای مقاومت می نامد که معمولا در نتیجه به حاشیه رانده شدن گروهی اقلیت تقویت می شود.این امر باعث می شود که مثلا هویت کردی در ایران و بخصوص در ترکیه تحت نیروهای استیلاطلب و یکنواساز تقویت شوند. این نوع هویتها مردم بیرون از دایره هویتی خود را قویا پس می زنند هرچند بنا به اعتقاد کاستلز هویت مقاومت لزوما به معنی بنیاد گرایی نیست.

سومین نوع هویت , هویت برنامه دار است که هم نیرومند و هم پویا ست. کاستلز از هویت آفریقایی-آمریکایی نام می برد که در پی ساختن جامعه ای است بدون تبعیض که به تفاوتهای فرهنگی احترام بگذارد.

با این مقدمه باید اذعان کرد که زمانی می توان از معماری ملی سخن گفت که هویت ملی را تعریف کنیم. در واقع باید به این سوال پاسخ گوییم که چه چیزی می تواند مجموعه تفاوتهای این سرزمین را زیر یک لوای واحد جمع کند.

هویت ملی و نمود آن در معماری تهران

هرچند ایران هیچوقت مستعمره نشد اما ارتباطات ش با غرب بر معماری و هویت شهرهای ایرانی تاثیر فراوان گذاشت. از شکل گیری بناهای التقاطی که در دوره قاجار با الهام از کارت پستالهای اروپایی ساخته شد گرفته تا فضاهای شهری چون خیابان لاله زار و میدان توپخانه و مشق و بولوار آمباسادور که به تقلید از خیابانهای شانزالیزه و میدانهای اروپایی ساخته می شدند شاهد این ادعا هستند. وقوع انقلاب مشروطه و متعاقباً ظهور رضا خان و شکل گیری یک حکومت مرکزی قدرتمند تر و اتصال به بازارهای جهانی و تغییرات ساختاری در اقتصاد و صنعت و .. رفته رفته مفهوم دولت مرکزی و ملت را بیشتر مطرح نمود. در این دوره ایجاد یک هویت ملی به عنوان دستاورد تجدد طلبی که در سایر نقاط عالم نیز مطرح بود در دستور کار قرار گرفت و رجوع به معماری دوران هخامنشی و ساسانی برای انعکاس این مهم به خدمت گرفته شد از جمله در کاخ شهربانی , بانک ملی , موزه ایران باستان

در دوره پهلوی دوم پروژه های معماری و شهری اشکال مختلفی به خود گرفتند. در دسته ای از این پروژه ها به عنوان بناهای عمومی نوعی بازگشت و فراق زدگی-نوستالژیای معماری کویری و ترکیبی ( قبل و بعد از اسلام) دیده می شد مانند پروژهایی که توسط کامران دیبا , نادر اردلان, سیحون و امانت طراحی شدند.موزه هنرهای معاصر , فرهنگسرای نیاوران و مقابر بوعلی سینا و خیام از این جمله اند.

گروهی از آنها نیز نه در راستای تاکید بر هویت ملی بلکه برای ایجاد تصویری جهانی برای تهران و تبدیل آن به مرکزی در خاورمیانه که شانه به شانه شهرهای جهانی نظیر توکیو , لندن و نیویورک بزند بود .پروژه شهستان پهلوی بهترین نمونه این نوع رویکرداست. علاوه بر این تصویر جهانی , این پروژه ها بیشتر در خدمت جاه طلبی های خانواده سلطنتی و تکرارنام و شهرت آنها قرار گرفتند تا نام و هویت ملی و ایرانی : میدان شهیاد , شهستان پهلوی , خیابان پهلوی نشانگر این واقعیتند.
نکته جالب آنست که اگر چه بعد از انقلاب در نظر عموم برج میلاد به عنوان یادمان جدید تهران شناخته شده است تاجای برج آزادی (شهیاد ) را بگیرد این برج تنها پروژه ای از مجموعه شهستان است که صورت واقع به خود گرفت
ویل در کتاب معماری , قدرت و هویت ملی دسته بندی جالبی را در زمینه ایجاد بناهای ملی و تنش میان هویتهای مختلفی که این یادمانها نماینده آنها می توانند باشند ارائه می کند.
(Vale, 1992)


1-National vs. Subnational Identity

2-National vs. Persoanl Identity

3-National vs. Supernational Identity

بر اساس این دسته بندی مجموعه شهستان پهلوی در دسته بندی دوم و سوم قرار می گیرد یعنی مجموعه ای که درتلاش است تا با تقلید از فرمهای بین المللی توانایی این کشور را در داشتن آنچه غربیها دارند به نمایش بگذارد و در عین حال نام بانی آن یعنی شاه را جاودانه کند.این پایتخت رویایی اگر چه ممکن است شبیه مرکز شهری چون شیکاگو باشد اما اینجا دیگر شرکتهای چند ملیتی بانی اصلی شهر محسوب نمی شوند

مجموعه برج و میدان آزادی (شهیاد) نمونه بسیار جالبی است چرا که اگر چه این بنا در گروه دوم دسته بندی ویل قرار می گیرد یعنی مجموعه ای که در خدمت و برای خشنودی یک شخص ساخته شده رفته رفته هویتهای جدیدی پیدا می کند. فرمهای خاص آن و ارجاعات تاریخی بنا آنرا به سمبولی برای شهر و مایه مباهات تهرانی ها تبدیل می کند.بخصوص استفاده نمادین آن در روزهای انقلاب برای تجمعات و تظاهرات هر ساله معنای جدیدی به این بنا می بخشد. برج آزادی به سمبولی برای تهران و مردمش تبدیل شده است. جایی که هر مسافر شهرستانی برای اثبات حضورش در تهران می تواند در کنارش عکس بگیرد. بنا بیش از آنکه نماد هویت ملی باشد نمادی شهری وخرده ملی است. اما همین که توفیق بیشتری در جذب مردم و خانواده ها نسبت به سایر بناهای ملی چون مجلس ملی داشته است قابل توجه است

توالت عمومي در امير كلا استان مازندران

ایرانیت و هویت ملی

داریوش شایگان در کتاب زیر آسمانهای جهان از شاعران ایران زمین به عنوان پنج اقلیم حضور ایرانی نام می برد. با اینحال ایران مجموعه ایست از فرهنگها و زبانهای مختلف ترکی , لری, عربی , بلوچی , ترکمن و فارسی. آیا این پنج اقلیم برای تمامی این فرهنگها جایگاه یکسانی دارند. علاوه بر این وقتی مفهوم ملت و ملیت و ایران به عنوان یک کلیت جغرافیایی حد و مرز دار به عنوان دستاورد مدرنیته مفهومی ایست که سبقه اش به چند دهه بیشتر نمی رسد چطور می توان از هویت معماری ایرانی سخن گفت؟



(Nation-State) درست است که مفهوم دولت-ملت مفهومی مدرن است
که به یمن حوزه عمومی که محصول صنعت چاپ و رسانه های عمومی و فضاهای شهری جدید بود , شکل گرفت و با صنعتی شدن شهرها و ظهور اقتصاد نوین که ساختار سنتی جوامع را دستخوش تغییر قرار داد و این روابط را که بیشتر بر اساس علقه های قومی-قبیله ای بود با نوع جدیدی از ارتباط شهر نشینان به عنوان شهروند جایگزین کرد اما مفهوم ایران و ایرانی بودن مفهومی است که سابقه اش به گذشته های دور بر می گردد. در شاهکار فردوسی یعنی شاهنامه به تعریفی از هویت ملی و ایرانی برمی خوریم که لزوما با هویت ملی به معنای مدرن آن یکی نیست. به عبارتی هویت ایرانی در اندیشه فردوسی نوعی هویت مقاومتی و با تاکید بر زبان فارسی (آنطور که کاستلز تعریف می کند) در برابر هویت تحمیلی جدید ( فرهنگ اعراب) بود. مفهوم ملیت در دین جدید
اسلام) جایگاهی نداشت چون آنچه مسلمانان را به هم پیوند می داد (امه) عقیده واحد بود نه مرزهای جغرافیایی یا فرهنگ و نژاد. هر چند برخی بین اسلام به عنوان یک ایدولوژی با آنچه راه و رویه زندگی مسلمین شناخته می شود تمایز قائل می شوند. به عبارتی جالب است که ببینیم مفهوم هویت ملی درزمانه فردوسی و یا حداقل در دیدگاه وی چه تفاوتی با زمانه مدرن کنونی دارد؟
میرفطروس می نویسد: " ويكاندر
Wikander
ـ ايرانشناس برجستهء سوئدی ـ معتقد است كه آگاهی ملی در ايران از زمان اشكانيان آغاز گرديده و از همين زمان، درفش كاويانی، درفش ملی، و نام ايران، نام رسمی اين سرزمين شده است . بر اساس وجود اين « حس ملی »، « خودآگاهی تاريخی » و مفهوم « وطن » است كه مثلاً در شاهنامهء فردوسی ٧٢٠ بار نام « ايران » و ٣٥٠بار « ايرانی » و « ايرانيان » آمده و يا در سراسر تاريخ سيستان (در قرن ٥ هجری/١١ ميلادی) نام « ايران » و « ايرانشهر » تكرار شده و در بهمن نامه (در اواخر قرن ٥ هجری/١١ ميلادی) ١٠٠ بار نام « ايران » ذكر شده است . «١١»نظامی گنجوی در قرن ١٢ميلادی می گويد:
همه عالم تن است و ايران، دل
نيست گوينده زين قياس خجل
چون كه ايران دلِ زميـن باشد
دل ز تن به بْوُد، يقيــن باشد"
میرفطروس معتقد است اين حس ملی و خودآگاهی تاريخی در ايران با ملت و مليت (بمعنای مدرن و امروزی) البته يكی نيست. هويـّت ملی يا فرهنگ ملی ـ اساساُ ـ در خاك ريشه دارد، هويت فرهنگی ـ اما ـ در آب و هوا پرورش می يابد و اينچنين است كه وی معتقد است: اسلام، جزئی از هويت فرهنگی ما بشمار مى رود اما جزو هويت ملی و يا فرهنگ ملی ما نيست . بهمين دليل است كه در تلاطم ها و توفان های تاريخی، حماسه های ملی ما (مانند شاهنامهء فردوسی) باقی ماندند. اما حماسه های اسلامی (مانند خاورنامه، مختارنامه، حملهء حيدری و...) بخاطر عدم علاقه و
عنايت مردم ما، فراموش گشته اند. مسلماً اين وحدت ملی يا همبستگی قومی ـ آنچنانكه بعضی ها تصـّور می كنند ـ ناشی از نوعی وحدت سياسی ـ نظامی نبوده چرا كه با توجه به فقدان ثبات و آرامش، حملات و هجوم های پی در پی و زوال حكومت ها، منطقاً می بايستی اين وحدت و همبستگی دچار پراكندگی و تفرقه و زوال می گرديد و هر قومی با استفاده از شرايط مساعد، به جدائی و استقلال طلبی كشيده می شد در حاليكه تاريخ اجتماعی ـ سياسی ايران تا آغاز قرن بيستم نشان می دهد كه اقوام ايرانی (خصوصاً كردها و آذری ها) در همهء دوران های فروپاشی و هرج و مرج سياسی نه تنها به جدائی از ايران گرايشی نداشتند بلكه در كنار ساير اقوام ايرانی در برابر بيگانگان (خصوصاً در برابر تركان عثمانی) ايستادگی كرده اند"

بعدها یعنی در دوران صفوی هویت مذهبی (شیعه ) به عنوان لایه ای دیگر از هویت (نوع اول هویت در دسته بندی کاستلز ) برای مقاومت در برابر هویتی غالب تر (سنی-عثمانی) به کار گرفته می شود و رفته رفته زبان پارسی که تا پیش از این زبان غالب و رسمی در اکثر نقاط بود جای خود را به زبان ترکی می دهد. به عبارتی انواع هویتها طبیعتی پویا و تغییر پذیر داشته و بسته به شرایط یک هویت تحملی می تواند به یک هویت مقاومتی تبدیل شود.

معماری ایرانی و هویت ایرانی

معمولا شاهدیم که معماری ایرانی با حیاط های درونگرای خانه های یزد و یا گنبد های آبی مساجد اصفهان معرفی می شود حال آنکه این نوع خاص معماری مختص محدوده ای مشخص یعنی بخش مرکزی و اقلیم گرم و خشک ایران است. به هر حال چون معماری در آن واحد هم یک ماوا
(shelter)
و هم یک نشانه فرهنگی است باید به مجموعه ای از نیازها که هویت فرهنگی نیز یکی از (نه همه) آنهاست پاسخ گوید. حال تلاشهایی که برای تعریف معماری ایرانی و اصول مختص آن انجام شده را می توان از این دو دریچه دید. گروهی به مصالح و فرمها و هندسه و ریتم اشاره می کنند و گروهی به نور و شفافیت و سبکی و حیاط-ت و طبیعت. برخی دین را عامل هویت بخش به معماری ایرانی می دانند و برخی نقش اقلیم را پررنگ می کنند. پیرنیا و غلامحسین یوسفی به عنوام مثال بیشتر به نوعی گونه شناسی فرمی و ریخت شناسی معماری ایرانی می پردازند. البته سبک بندی پیرنیا (سبک خراسانی , رازی , آذری , اصفهانی) از این نظر جالب است که به این تفاوتهای جغرافیایی-فرهنگی حساسیت نشان می دهد. برخی چون هانری کربن و استیرلن به نقش دین در معماری تاکید می کنند و گروهی چون نادر اردلان و بختیار در کتاب حس وحدت به بازخوانی معماری ایرانی از دید صوفی می پردازند. متشابها فلامکی در کتاب شکل گیری معماری در تجارب ایران و غرب دیدگاه عرفانی عطار و هفت شهر عشق او را ملاک بازخوانی معماری قرار داده است.

اما اگر معماری ایرانی دارای یک زنجیره واحدی است که علیرغم پراکنش آن در اقصی نقاط این سرزمین با اقلیم ها و رسم و رسومات مختلف و در محیطی مملو از جنگها و ناپایدار های سیاسی و بده بستان های فرهنگی با اقوام مختلف , به آن هویتی واحد می بخشد باید چیزی نیز باشد که این موزاییک رنگارنگ (جامعه ایرانی) را هویتی واحد ببخشد و گرنه باید در وجود چیزی به عنوان معماری ایرانی شک کرد. سوال مشکل تری که می توان اینجا مطرح کرد آنست که چون اصولا آنچه که امروز به عنوان میراث معماری ایرانی به ما رسیده محصول دوره های ثبات اجتماعی است که در آن با دستور حکومتها و شاهان قدرتمندی که هر یک از نژاد و قبیله مختلفی بوده اند بنایی ساخته می شده چگونه ممکن است در چنین شرایطی , ماحصل این فرایند تحمیلی از بالا به پایین همه و همه یک زبان و الگو که امروزه از آن به عنوان اصول معماری ایرانی یاد می کنیم را به کار گرفته باشند.

ما بر ایده های وارد اتی و مدرنیسم خشک غربی خرده می گیریم و در فراق خانه و اقلیم ایرانی (در معنای شایگانیش )به زنجموره می پردازیم اما هنوز به اجماعی در مورد تعریف این هویت ایرانی و آنچه معماری ایرانی را متمایز از سایر معماری ها می کند نرسیده ایم ( آیا لزومی دارد که برسیم؟) .
به علاوه در حالیکه جهانی شدن
(Globalization)
و فرایند یکنواخت سازی شهرها و هویت ها خود باعث اهمیت بیشتر هویتهای محلی و مقاومت آنها
در برابر این نیروی استیلاطلب
(Hegemonic)
می گردد , ماحصل این برخوردها ظهور نوعی هویت بینابینی
Hybrid
نیز هست. در وصف معماری ایرانی و حیاط خانه های ایرانی حرف و حدیث زیاد گفته شده اما اینکه چطور بحث "معماری هویت ایرانی" به "هویت معماری ایرانی" مرتبط است موضوعی است که امیدوارم در غالب بحثهای این چنینی روشن تر و غنی تر گردند.


http://www.aftab.ir/articles/art_culture/architecture/c5c1116344317p1.php
http://www.aftab.ir/articles/art_culture/architecture/c5c1193396756_architecture_p1.php
کتاب گفتگوهایی با مانوئل کاستلز , مانوئل کاستلز و مارتین اینس , ترجمه حسن چاوشیان و لیلا جو افشانی , نشر
نی 1384
تاريخ افسانه ای يا افسانه های تاريخی!؟ نوشتاری از دکتر میرفطروس در پاسخ به دکتر جمشید فاروغی
http://www.mirfetros.com/afsaneh.html
Architecture, power and national identity, by Lawrence J.Vale, Yale University Press, (1992)

شهرسازی و بحران شهری در عهد محمدرضا پهلوی , برنارد اورکاد در کتاب تهران پایتخت دویست ساله , انتشارات سازمان مشاور فنی و مهندسی شهر تهران و انجمن ایرانشناسی فرانسه در ایران (1375

پنجشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۶

برداشت معماران از بدن انسان



اغلب معماران در کار حرفه ای خود از بدن انسان یا به عنوان وسیله ای برای انتقال مقیاس یاد می کنند و یا ازآن برای ارائه حس تناسبات فضایی به کارفرمایشان بهره می گیرند. در این موارد به جای آنکه بدن و ساختمان متقابلا به یکدیگر شکل دهند , این ساختمان است که بدن را تحت سیطره خود قرار می دهد. معماران نیز بیشتر متمایل به برداشتهایی تقلیل دهنده و ناتمام از بدن انسان هستند. چنین برداشتهایی از بدن انسان ماهیتی بیولوژیک و طبیعی و به عنوان استانداردی که باقی چیزها باید بر اساس آن داوری شوند ارایه می دهند.این نوع برداشت از فضا که هر چند در فرم منحصر به فرد است در جستجوی ارائه "انسان" با تمامی غنا و گوناگونی هایش است. هر چند , اکثر معماران چنین بدنی را از پیش اجتماعی , ثابت و ورای فرهنگ می دانند. این برداشت بدن را جسمی می داند که حول یک جنسیت یگانه شکل گرفته در حالیکه فراموش می کند که تفاوتهای فیزیکی , جنسیتی , نژادی را مد نظر قرار دهد. بعلاوه بدن انسان معمولا در طرحهای مفهومی معماران غایب است و معمولا به ندرت به عنوان نقطه مرجعی مستقل در آموزش یا فرایند وسیعتر طراحی مطرح است.

این رویکرد مشکل ساز است چرا که همانطور که بلومر و مور(1977) مطرح می کنند دریافت انسانها از فضا در در جه اول از بدن آنها متاثر است . آنها پیشنهاد می کنند دنیا در برابر ما نمایان و در پس ما پنهان می شود. بنابراین جهت ها ( مقابل از پشت ) کاملا از هم متمایز می شوند. بقیه هم رای با چومی (1996) که معتقد است معماری هر گز از جسمانیتهای متعدد مستقل نیست , بر این باورند که بدن انسان نقطه شروع و ورود به معماری است . برخی نیز بر اهمیت "فاعل شناسایی متجسم" در تعریف تجربیات فضایی تاکید می کنند. همانطور که لفور(1991) پیشنهاد می کند ابتدایی ترین مکانها و شاخصهای فضایی اعتبار خود را در درجه اول مدیون بدن هستند. در نتیجه همانطور که مرلوپونتی توضیح می دهد بدن ما مانند سایر اشیا در فضا حضور ندارد , بلکه فضا را می زید یا با ان می آمیزد. ....و از طریق آنست که ما با فضا ارتباط برقرار می کنیم.

برخی از بدن به عنوان نوعی "هستن در جهان" – شکلی از تجربه زیست که بسیار پبچیده , سیال و دایما متغیر است- یاد می کنند. بدن برای مرلوپونتی یک شی به خودی خود نیست بلکه حالت و زمینه ای است که بواسطه آن افراد قادرند با اشیا (از جمله ساختمان ها) ارتباط برقرار کنند. در نتیجه بدن انسان به طرق مختلف در محیط ساخته شده حک می شود و معماری " در ساختاردهی به بدنها کاملا فعالانه شرکت می جوید و همیشه اثرات خود را بر جسم فاعل شناسا باقی می گذارد. در این رویکرد , معماری از بدن انسان مستقل نبوده بلکه ایندو کاملا با یکدیگر در تولید متقابل , معنا و تغییر شکل مرتبط اند.

برگرفته از مقاله Architects’ comceptions of the human body
By Rob Imire
Environment and Planning D:Society and Space 2003, Vol 21, P 47-65

چهارشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۶

دایره



دیروز فیلم دایره جعفر پناهی را دیدم. برایم بسیار جالب بود که چطور فضا و معماری به کمک القای مفهوم و حس موردنظر کارگردان آمده اند. فیلم با نمایی نزدیک از دریچه بسته اتاقی در بیمارستان شروع و با دریچه بسته زندان تمام می شود و به زیبایی مفهوم در و دریچه و نقشش در جدایی بین حریم های مختلف را نشان می دهد. با نگاهی به روابط روزمره در شهر, ادارات , بیمارستانها و ... به نقش دریچه برای جدایی افراد فرا دست و فرو دست پی می بریم. دریچه می تواند شفاف باشد اما وقتی نیازی به این شفافیت نیست می تواند به جدایی این دو حوزه بیانجامد و به بازتولید قدرت و عدم شفافیت کمک کند. همانطور که نفیسی بیان می کند فرهنگ ایرانی بر اساس رابطه ای متقابل بین حوزه درون و حوزه بیرونی , محرم / نا محرم و خصوصی/عمومی شکل گرفته است.

استفاده از فضاهای مارپیچ و گردش دوربین درون این فضا ها نیز به نحوی شاید القاء مفهوم دور باطل یا آنطور که از عنوان فیلم بر می آید دایره باشد. دوری که با یک دریچه بسته شروع و با دریچه بسته دیگری خاتمه می یابد و داستان زنی بی پناه که زندگی اش با خلاصی از زندان آغاز و با بازگشت مجدد به زندان تمام می شود. این حرکت مارپیچ حول یک فضای دورانی را در سه مورد شاهدیم. صحنه اول وقتی که دوربین به دنبال پیرزن مستأصل از خبر به دنیا آمدن یک نوه دختر به جای پسر از پله مارپیچ بیمارستان به پایین سرازیر می شود. صحنه دوم وقتی است که زن جوان از پله های مارپیچ بازارچه ای بالا می رود و صحنه سوم وقتی که زن جوان دیگری حول فضای دورانی ترمینال جنوب تهران از ماموران می گریزد.

محدودیتهایی که فیلمسازان ایرانی با آنها دست به گریبانند به نتایج خلاقانه ای برای ارائه مفاهیم مورد نظرشان در فیلمها انجامیده و به اعتقاد گزارشی که جدیداً جایی خواندم سینمای ایران را در جایگاهی خاص در منطقه و حتی جهان قرار داده است. اما موضوعی که هنوز جای بحث و بررسی دارد این است که چطور مکانهای شهری مختلف در این فیلمها منعکس شده اند و اینکه تا چه حد این فیلمها می توانند به بازسازی هویت و خاطرات و معانی مرتبط با این مکانها کمک کنند.

دوشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۶

پنجشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۶

تهران , امن یا

هر چند با کلیت مطالب خانم جمالپور در مورد سایه سنگین نگاه مردانه بر فرایند تولید و تحلیل فضاهای شهریمان (زنان در شهر مردان ) کاملا موافقم راه حل را صرفا شهرسازانه نمی بینم. بعلاوه گاهی فکر می کنم که اصولا ما ایرانی ها عادت داریم کمی اغراق گویی کنیم.
تا مدتی پیش فکر می کردم تهران یکی از نا امن ترین شهرها به لحاظ اجتماعی باشد. اما مطالعه کتابهایی که از انواع بزهکاریها در
شهرهای اروپای
ی و بخصوص آمریکا پرده بر می دارند باعث شد کمی در این زمینه تجدید نظر کنم. نمودار های زیر را که در کنفرانس ( Making Cities Livable) در سانتا فه آمریکا ارائه شده بود تا حدی گویای این مطلب اند. تجربه شخصی خودم هم گواه است که در برخی از شهرهای اروپایی هم ممکن است در روز روشن دوربین آدم را از روی دوشش بلند کنند! اگر باز هم فکر می کنید مزاحمت ها و متلک های خیابانی صرفا مختص تهران است توصیه می کنم کتاب کارول گاردنر را بخوانید.

Passing by: Gender and Public Harassment
by Carol Brooks Gardner

چهارشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۶

پدیدار شناسی


دوگانگی کارتزیانی ناشی از فلسفه دکارت و جدایی ذهن از بدن بعدها در برداشت مدرنیست ها از فضا و شهر نیز قابل بازخوانی است. رویکرد کوربوزیانی به شهر, آن را بیشتر مناسب تجربه جدید حرکت در شهر و لذت از فضاهای باز و سبز بیرونی می بیند و به جدایی حوزه عمومی و خصوصی تاکید می ورزد. خانه به ماشینی برای زندگی تعبیر می شود. جالب اینکه در رویکرد پوزیتیویستی بیل هیلیر به شهر نیز , ازفضا به عنوان یک ماشین یاد می شود . (Space is a machine: A Configurational Theory of Architecture, by Bill Hillier (

رویکرد فلسفی هایدگر و مرلوپونتی به عنوان تلاشی در جهت وحدت بخشیدن به این دوگانه ذهن و بدن , منجر به خوانشی نو از معماری و شهر نیز گردید که در حیطه معماری , نوربرگ شولتز, پالاسما و پرز-گومز و در مطالعات محیطی دیوید سیمون مدعیان این رویکرد هستند. رویکرد پدیدار شناسانه در معماری و شهر سازی در صدد است تا فضا را از آنچه یه عنوان مثال در رویکرد مهندسی به یک هندسه و در رویکردهای مارکسیستی به یک کالا یا حوزه ای برای مبادله کالا تقلیل یافته رها ساخته و پیچیدگی های مکتوم در تجربه انسانی ازفضا را دوباره به آن باز گرداند.