پنجشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۶

Public Space vs. Space for Public

جامعه باز و دشمنان آن , نه منظورم عنوان کتاب کارل پوپر نیست. بلکه منظورم یکی از مهمترین مسائل و نیازهای امروز جامعه ایرانی است. نیازی که البته بر آوردنش ممکن نیست مگر با مشارکت همه جانبه مردم و نهادینه کردن آن در خرد ترین سطوح جامعه یعنی در زندگی روزمره و در رابطه ای که هر فرد با همنوعانش -از افراد خانواده و شاگرد و دوست و همکار و همسایه و ارباب رجوع و مشتری گرفته تا رئیس و مامور و دولت و اعضای سایر جوامع - برقرار می کند. به جای درخواست دموکراسی باید آنرا ساخت و نهادینه کرد. دموکراسی را نباید انتظار داشت. در اولین قدم باید از خودمان شروع کنیم. حالا این چه ارتباطی با شهر و فضای شهری دارد.

یکی از لوازم دموکراسی فضای شهری و به طور خاص فضای عمومی شهری از خیابان و میدان و بازار گرفته تا پارکها و پلازاها و ..است. اما قبل از هر گونه کلی گویی باید کمی راجع به چیستی فضای عمومی و حوزه عمومی صحبت کنیم. اولا حوزه عمومی public sphere دامنه ای وسیع تر از فضای عمومی public spaceرا در برمی گیرد چرا که عناصری چون روزنامه , اینترنت و فضای مجازی را نیز شامل است. از مهمترین اندیشمندانی که به این موضوع پرداخته اند (سوای ارسطو , روسو , میل) می توان به هانا آرنت و هابرماس(Habermas) اشاره کرد. هابرماس به چهره ای جنجالی در میان فلاسفه مبدل شده و جدل های فلسفی فراوانی را با اثبات گرایان , پوپری ها , آدورنو , لومان , دریدا و... به راه انداخته است. ایرادی که به تئوری حوزه عمومی وی وارد شده است در فقدان تعریف مشخص برای این حوزه است چرا که در تعاریف هابرماس رابطه و مرز بین حوزه عمومی متعلق به شهروندان , حوزه خصوصی بازار و نیز حوزه دولت برو شنی مشخص نیست. به عبارتی هویت افراد شهروند در حوزه خصوصی بازار و خانواده تعریف می شود تا اعضای یک جمهور. کاربرد تئوری وی در جامعه ای ایرانی مشکلی دوچندان به همراه دارد چرا که این مرزها در این متن به مراتب مبهم ترند چرا که نه حوزه خصوصی بازار در اقتصاد نیمه کاپیتالیستی و نه حوزه خصوصی شهروندان در ارتباط با حوزه عمومی تعریف شده اند.

نکته بعدی مفهوم public space است. فضای عمومی و فضا برای عموم مفاهیمی متفاوتند. Public space is not necessarily space for public. منظور از PUBLIC در بخش دوم جمهور یا جمع شهروندان با قابلیت تعامل و گفتمان اجتماعی است. در اینجا شاید بد نباشد به مفهوم پولیس Polis که مهم ترین وجه تمایز شهرهای یونانی و ایرانی است نیز اشاره کرد. پولیس به معنای یک فضای فیزیکی چندان برای یونانی ها اهمیت نداشت. پولیس در معنای یک ساختار اجتماعی تعامل ساکنین شهر و گفتمان آنها بود که اهمیت داشت. همانطور که یونانی ها معتقد بودند " هر کجا که بروی تو یک پولیس خواهی بود."

بنابراین فضای شهری یه عنوان سخت افزار زندگی اجتماعی و جنب و جوش شهری شرط لازم برای تمرین دموکراسی و تعامل سازنده بین شهروندان است. اما ایجاد فضای شهری و عمومی زمانی می تواند حصول تعامل سازنده و دستیابی به جامعه باز را تسهیل کند که به فضایی برای عموم تبدیل شود و به نرم افزار های ویژه آن مجهز شود. به عبارتی اگر چه به عنوان مثال در دهه گذشته تعداد زیادی پارک و فضای سبز در تهران و بویژه در جنوب شهر ایجاد شده اند (public space) اینکه این فضا ها واقعاً عمومی (به معنای محلی برای تعامل و گفتمان اجتماعی) هستند (space for public) محل تردید است.

در واقع وقوع امر اجتماعی هم بسته به نحوه طراحی فضای فیزیکی (دسترسی , امکانات , عناصر , ...) و هم مدیریت و کنترل آن و برنامه های پیش بینی شده در آن دارد. آنچه جامعه امروز ما و بویژه نسل جوان و پویای آن نیازمند آن است امید و متعاقباً خلاقیت و میدان دهی برای بروز آنست. خلاقیت شاید ارزشمند ترین گنجی باشد که فضاهای عمومی شهرهای ما باید به عرصه ای برای بروز و باروری آن مبدل شوند. در اینجا به خاطر روحیه غرب-پرست اکثر ما ایرانیها لازم است ذکر کنم که فضاهای عمومی کشورهای غربی هم لزوما فضایی برای عموم نیستند. از بین رفتن فضاهای عمومی و تبدیل آنها به فضاهای نیمه عمومی با ویژگی بیشتر تجاری که ورود اقشار حاشیه ای نظیر نوجوانان , فقرا , بی خانمان ها و ..را ممنوع می کند از جمله مشکلاتی است که اکثر شهرهای اروپایی و آمریکای شمالی امروز با آن دست به گریبانند. به علاوه استیلای گروهی اقلیت بر رسانه ها و توان بالای آنها برای تاثیر بر دیدگاه عمومی و نیز تجاری شدن فضای عمومی از خطراتی است که حوزه عمومی را در کشورهای غربی تهدید می کند. به عبارتی اگر چه نهاد بازار در تعدیل قدرت دولت نقش به سزایی در این جوامع ایفا می کند خود می توان به یک قدرت تبدیل شود. در هلند به عنوان مثال برخی فضاهای عمومی علاوه بر مجهز بودن به دوربین های مدار بسته برای کنترل شبانه روزی , در ساعات خاصی از روز با ارسال امواج ماورای صوتی ultrasonic که تنها توسط نوجوانان بین 18-25 سال قابل شنیده شدن است از پاتوق کردن این گروه ها در فضا جلوگیری می کنند. استفاده از آب پاشهای اتوماتیک در پارکها , مبلمان های ویژه (sadistic furniture) و ....از دیگر ترفند های مسئولین این فضا ها برای دور کردن گروههای اقلیت است.

یک نمونه :
در تهران در تقاطع اصلی ترین خیابانهای شهر یعنی ولی عصر و انقلاب فضایی استثنائی قرار گرفته که به جرات می توان انرا تنها پلازای شهر تهران نامید چرا که سایر میاد ین شهر در واقع چند گره ترافیکی و فضایی برای فعالیتهای تجاری بیش نیستند. این فضا از اینرو خاص تر می شود که از وجود مجموعه های مهمی نظیر تئاتر شهر و پارک دانشجو و دانشگاههای اطراف نیز بهره مند است. اما برای من همیشه این سوال بوده است که چرا چنین فضایی با چنین موقعیت استثنایی و امکانات بالقوه فرهنگی باید اینقدر مرده و راکد باشد.

چرا زمانی که می شد این مکان با گونه ای تمهیدات نظیر نورپردازی , آب , موسیقی , فعالیتهای فرهنگی نظیر برگزاری نمایش , نقالی , فروش کتاب , بازارچه های مختلف برای اقشار کم درآمد و هزاران هزار کار خلاقانه دیگر به محلی برای دیدن و خندیدن و الهام گرفتن و بحث و گفتگو و .... .و در واقع قلب تپنده شهر تبدیل شود محلی شده برای انواع و اقسام بزهکاری های اجتماعی. (در مورد مسائل اخیروایستگاه مترو و .. نیز بزودی خواهم نوشت)

بخشی از پاسخ در طراحی محوطه و ساختمان تئاتر شهر و ترکیب آن با فضای سبز پارک نهفته است. جد اره های پیاده رو می بایست ارتباطی آزاد تربا محوطه و فضای پلازا ایجاد می کردند. فرم ساختمان هم علی رغم زیبایی و استفاده نوآورانه از عناصری نظیر آجر و قوس و ریتم و. .. به نحوی دافعه ایجاد می کند. به علاوه بدنه ساختمان نیز به دلیل صلبیت و عدم شفافیت با فضای اطراف ترکیب نمی شود و فضا را در خود حبس می کند. از طرفی محوطه ساختمان با پارک نیز ارتباط چندانی نیافته است و جا دارد تا با بازبینی محوطه پارک به فضایی یکپارچه تر دست یافت. فضایی باز با عناصر جذابی نظیر آبنما های با امکان دسترسی آزاد به آب , مجسمه های interactive , تابلوهای مختلف حاوی اطلاعات شهری , تجهیزات صوتی-تصویری , محلهای نشستن و همچنین کاربری های که امکان تداوم فعالیتهای شهری و جذب خانواده ها و کودکان را در این مکان فراهم می کنند.


جامعه ما به اتکای نسل جوان جامعه ای پویا و پرانرژی اما احساساتی است. امروز نسل جوان ما نیازمند مطالعه است. به قول ناصر فکوهی از تیراژ کتابها و تعداد خوانندگان چنین به نظر می رسد که امروز جامعه ما بیشتر تمایل به نوشتن دارد تا خواندن. گویی هر کس می خواهد ایده هایش را به دیگران ارائه کند بدون اینکه به شنیدن ایده های دیگران علاقه ای نشان دهد. جامعه ای که هنوز سنت اسطوره ای خیر وشر را دنبال می کند. افراد یا خیرند یا شر و اگر فردی در دسته دوم قرار گرفت دیگر , اگر چه کارهای مثبتی هم انجام داده باشد , به چشم کسی نمی آید و یه گونه های مختلف تخریب می شود. جامعه ای که از دولت انتظار دارد اما به دولت دینی احساس نمی کند. به هر حال برای ختم کلام یاد آور می شوم که شهرهای ما نیاز مبرمی به polis دارند نه police. در طول این چند سالی که اینجا بوده ام شاید به دهها جوان مستعد و توانای ایرانی برخورده ام که به دلایل مختلف جلای وطن کرده اند.امیدوارم دولت به جای طرحهای کذایی چون طرح امنیت اجتماعی که صرفا به تشدید روحیه تزویر در جامعه دامن می زند و از تنها نتایجش همین صدور سرمایه های معنوی جامعه است به این نیروها میدان خلاقیت اجتماعی بدهد .


پی نوشت

Van Melik. R et al (2007), Fear and Fantasy in Public Domain: The Development of Secured and Themed Urban Space, Journal of Urban Design, Vol 12. No.1, 25-42

S.Ku. A (2000), Revisiting the Notion of “Public” in Habermas’s Theory-Toward a Theory of Politics of Public Credibility, Sociological Theory, Vol.18, No.2, 216-240

Houlb. R (1991), Jurgen Habermas: Critic in the Public Sphere, London; New York:
Routledge




یکشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۶

بازخوانی چند میت

برخی موضوعات هستند که به طور عمومی افراد زحمتی برای پذیرش یا رد منتقدانه شان به خود نمی دهند . تکرار مکرر این موضوعات رفته رفته از آنها یک افسانه -mythمیت می سازد .

یکی از این موضوعات بحث تحقیق (ریسرچ) و کم اهمیت بودنش در ایران است. ما معمارها همواره به کار حرفه ای و دست قوی و .. اعتقاد راسخ داریم که به نظر من هیچ مشکلی تا اینجا وجود ندارد. اما مشکل از آنجا شروع می شود که وارد حوزه ارزشی و مقایسه ای می شویم و ارزش ریسرچ را به نفع کار عملی به چالش می کشیم.
این دو نه تنها تضادی با هم ندارند که یکدیگر را تقویت می کنند اما در ایران گویا باب است که جمع این دو در یک نفر ممکن نیست شما یا معمار حرفه ای هستید که ریسرچ نباید وقتتان را تلف کند یا یک ریسرچرید که فقط به درد فلسفه بافی می خورید! اینها فکر می کنم پیش فرضهای امروز اکثر اعضای جامعه معماری ما باشند.

میت دوم بحثی تکراری است که دوره دکتری را پدیده ای طراحی شده برای استیلای علمی جوامع غربی فلان فلان شده جهت استعمار علمی ما می بیند. تا اطلاعات مربوط به ما را از آن خود کرده و بعد علیه ما استفاده کنند. بسیار خوب خیلی هم مقبول فکر کنم تئوریهای پست کلونیال خیلی بهتر از ما در این زمینه قلم فرسایی کرده اند.

اما صورت دیگر قضیه :
اولا اگر در طی یک پروژه تحقیقاتی شما دری به روی غربیها باز می کنید صد ها در نیز بروی خود شما باز می شود. اگر استاد راهنمای شما به یک موضوع آشنایی می یابد شما آزادید تا هر چه تئوری , کتاب , مقاله , یافته , عکس , راه حل و ..است از اینجا بر بندید. به علاوه می گویند خود را بشناس تا خدا را بشناسی من اضافه می کنم دیگری را بشناس تا خود را بهتر بشناسی. گاه آنقدر به بعضی چیزها نزدیکیم که از حضورش غافلیم و تا زمانی که فقدانشان را تجربه نکنیم حضورشان را درنمی یابیم.

میت آخر هم گلوبالیزم یا جهانی شدن و شعار مسخره دهکده جهانی است. من نمی توانم به چنین چیزی معتقد باشم چون هیچ کدام از طرفین این رابطه (توسعه یافته و در حال توسعه ) هنوز درک درستی از هم پیدا نکرده اند. همان قدر که ما فکر می کنیم غربیها همه چیز شان درست و سر جا ست و به نق زنی و خود زنی و تحقیر دست اندر کاران خودی و ..می پردازیم آنها هم تصور درستی از ما ندارند و معمولا برداشت شان از ما چند دهه عقب تر از این چیزی است که واقعاً هستیم.

هر وقت اینجا از ایران و یا تهران سوال می کنند تنها با گفتن این جمله آنها را ناک آپ می کنم.
تهران ! فقط این را بگویم که تهران شهری است که تا بحال اندیشمندانی چون فوکو , هابرماس , مانوئل کاستلز و رورتی برای درک جامعه پویا و عجیب ایرانی به آنجا آمده اند. همین و بس چون بعید می دانم اطلاعات سطحی و غالبا معوج شان از ایران در این دنیای به اصطلاح گلوبال اجازه دهد راجع به دیگر بزرگانی چون فردوسی طوسی و حافظ شیرازی , خیام نیشابوری و ملاصدرای شیرازی , ,شمس و شهریار تبریزی ,دکتر حسابی و پرفسور لطفی زاده , کیارستمی و
شهرام ناظری و ..... سخن بگویم.

چهارشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۶

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

شعری از محمد کاظم کاظمی- شاعر افغان
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت
‌طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ای كه تهی بود، بسته خواهد شد
و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!
همان غریبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت
‌و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌
***
منم تمام افق را به رنج گردیده‌،
منم كه هر كه مرا دیده‌، در گذر دیده
‌منم كه نانی اگر داشتم‌، ز آجر بود
و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه‌، تصویری از شكست من است‌
به سنگ ‌سنگ بناها، نشان دست من است
‌ اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم این شهر، می‌شناسندم
‌ من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد
***
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ام كه تهی بود، بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌
***
چگونه باز نگردم‌، كه سنگرم آنجاست‌
چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌
چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب‌
و تیغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست
‌ اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام‌بستن و الله اكبرم آنجاست‌
شكسته‌بالی‌ام اینجا شكست طاقت نیست
‌كرانه‌ای كه در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست
‌ مگیر خرده كه یك پا و یك عصا دارم‌
مگیر خرده‌، كه آن پای دیگرم آنجاست‌
***
شكسته می‌گذرم امشب از كنار شما
و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما
من از سكوت شب سردتان خبر دارم‌
شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌
تو هم به‌سان من از یك ستاره سر دیدی‌
پدر ندیدی و خاكستر پدر دیدی‌
تویی كه كوچه غربت سپرده‌ای با من‌
و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من
‌تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
‌تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌
***
اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت
‌و چند بته مستوجب درو هم داشت
‌اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان
اگرچه كودك من سنگ زد به شیشه تان‌
اگرچه متهم جرم مستند بودم‌
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم
‌ دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ‌، عزیزان‌! بهل كنید مرا
تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم رفت
‌ به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌
به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌
خدا زیاد كند اجر دین و دنیاتان‌
و مستجاب شود باقی دعاهاتان
‌ همیشه قلك فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد
مشهد ـ۲۷/۱/۱۳۷۰

پنجشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۶

خلاقیت در معماری

هر زمان نو می شود دنیا و ما بی خبر از نو شدن اندر بقا

چند وجهی بودن خلاقیت
اولین چیزی که در مورد این موضوع به ذهنم خطور کرد این بود که بهتر است به جای خلاقیت در معماری بگوییم خلاقیت در معماری ها یا خلاقیت ها در معماری. به عبارتی معماری از آنجا که در لایه های مختلفی می تواند با زندگی ساکنین شهر ارتباط برقرار کند خلاقیت در معماری نیز نمی تواند دریک لایه یا سطح به معماری سیطره بیابد. معماری یک خانه که در واقع زندگی یک خانواده را تعریف می کند با معماری یک مونومان که شاید ساعاتی چشمان ما را بیازارد یا موجب مباهات یا شرمساری یک ملت شود با معماری یک موزه که چند ساعت از وقت ما را ممکن است در طول سال به خود اختصاص دهد و یا یک بیمارستان که در آنجا به دنیا و از دنیا می رویم متفاوت اند. به عبارت روشن تر از آنجا که در دیدگاه کلاسیک نیز, معماریحاصل ترکیب سه حوزه استحکام , سودمندی و زیبایی (فرم , سازه , عملکرد ) (حکایت , ساختار , آسایش) است خلاقیت نیز می تواند در هر یک از این سه لایه بروز یابد. یه عنوان مثال گاه در معماری سازه بنا به عنوان خلاقانه ترین بخش کار بروز می کند نظیر کارهای کالاتراوا یا پیانو و یا ممکن است فرم حرف اول را بزند نظیر کارهای گهری یا کوربوزیه و یا عملکرد نقش خلاقانه را ایفا کند همچون حل و فصل بهینه پلانهای پیچیده فرودگاه ها و این سه می توانند در یک پروژه نیز به منصه ظهور برسند.

علاوه بر این رابطه معماری به عنوان جزئی از اجزا شهر نیز نباید فراموش شود . یعنی این تنها استفاده کنند گان یا مالکین بنا نیستند که باید در محاسبات و رفع نیازهای مختلف زیبایی شناسی و آسایشی لحاظ شوند بلکه سایر ساکنین شهر که ممکن است از وجود یک بنا متاثر شوند نیز باید در نظر گرفته شوند. فرض کنید بناهای یک شهر هر یک به معماران توانا داده شود و هر معمار بنا به ایده ها و کانسپتی که در ذهن دارد به طراحی بپردازد. اگر چه هر یک از این اجزا ممکن است کاملا خلاقانه طراحی شده باشند اما جمع اجزا ممکن است به یک مجموعه بی شکل و بی هویت و فاقد وحدت و خوانایی مورد نیاز در یک محیط شهری منجر شود. به عبارتی خلاقیت در لایه شهر فدای خلاقیت در لایه تک بنا می شود. نمونه اش شهر برازیلیا است که اگر چه تک بنا ها ممکن است نوعی معماری خلاقانه محسوب شوند اما کل شهر به عنوان فضایی برای زندگی , کار و تفریح کسل کننده و فاقد خلاقیت شهرسازانه است. در ملبورن این امر کاملا مشهود است که اگر چه خانه ها همگی از چندین الگوی تکراری و مشخص استفاده می کنند و رنگ سفالهای بام و دیواره ها محدود به چند مورد بیشتر نمی شود اما ماحصل این معماری به نظر تکراری و نه چندان خلاقانه شهری است زیبا و دارای وحدت شکلی و فضایی. به علاوه امروزه دیگر پروژه های معماری محصول همکاری تیم های مختلف و انواع و اقسام رشته ها از تاسیسات و نور پردازی گرفته تا برنامه ریز شهری و معمار داخلی و طراح منظر است و محصول نهایی حاصل همکاری و هماهنگی خلاقانه این کار گروهی نیز هست نه صرفا تراوشات ذهنی یک فرد به نام معمار. همانطور در زمینه خلاقیت ها و اکتشافات علمی ممکن است امروز تصور کلاسیک دانشمند یا کیمیاگر که با حبس خود در لابراتوار و ترکیب چند عنصر به کشف جدیدی نائل می شود مضحک به نظر برسد کار معماری خلاقانه نیز تنها با حضور یک فرد ممکن نیست و می تواند با کار گروهی بارور تر شود.
خلاقیت و نو آوری
مساله بعدی ریشه زبانی مفهوم خلاقیت یا Creativity است در واقع به خلق یا آفرینش یک چیز برمی گردد. خلق کردن با دو چیز همراه است. خلق چیزی که تا به حال وجود خارجی نداشته است و خلق بر اساس ترکیبات از پیش موجود. قبلا در پستی نوشته بودم که در تورات داستان آفرینش اینگونه نقل شده : و در آغاز خداوند آسمانها و زمین را آفرید. زمین بی شکل بود و تهی و تاریکی بر روی عمق استوار بود و روح خداوند بر سطح آب در حال حرکت بود و بعد از جدایی زمین و دریا ست که زمین شایستگی شکل پذیری را می یابد. ایجاد دو مکان دریا و زمین. پس آفرینش با خلق دو مکان است که آغاز می شود و سپس فرایند جداسازی آغاز می شود : روز از شب , تاریکی از روشنایی , آب دریاها . بنابر این آفرینش مکان از نا-مکان آغاز نمی شود. آفرینش نه از خلا آغاز می شود و نه به عنوان خلاء. در نگاه افلاطون جهان توسط Demiurge آفریده شد اما تفاوت این آفریننده با آفریدگار حکمت ارتودوکس مسیحی Ex nihilio در این است که وی جهان را از نیستی Nihil نیافریده بلکه به آشفتگی ماده سازنده جهان نظم بخشیده است. Demiurge یا Creator در cosmology افلاطون هنرمندی است که فرمهای جدید را خلق نمی کند بلکه فرمهای از پیش آماده را به مواد بی شکل تحمیل می کند. یعنی همانند کاری که یک صنعتگر با ماده خام انجام می دهد Craftsman . اینجاست که ارتباط ریشه ای کلمه Architecture با صنعتگر و صنعت ( تخنه یا-Techne تکنیک ) روشن تر می شود. متاسفانه شاید معادل ما برای کلمه Architecture یعنی معماری قیاس ریشه ای زبانی یکسانی را فراهم نکند زیرا این لغت بیشتر از مفهوم عمران و آبادانی گرفته شده است . این همان چیزی است که David Farrel krell از آن به عنوان tic-Talk نام می برد و به جای کلمه Architecture , معادل Archeticture را پیشنهاد می کند.

اما آیا لزوما هر نوآوری خلاقیت است یا آیا هر چیزی که خلق می شود باید نو باشد؟ مفهوم خلاقیت و مفهوم نوآوری یا چیز جدید آوردن بسیار با هم قرین اما یکسان نیستند. شاید بهتر باشد به جای نوآوری از واژه آشنایی زدایی استفاده کنیم چرا که در واقع مثل کلمه پست مدرنیسم که مدرن را در بطن خود دارد آشنایی زدایی نیز مفهوم گذشته , تکراری , از پیش موجود را در خود نهفته دارد. این امر در واقع کمک می کند که در مواجهه با یک بنا با مقایسه کدهای نا آشنا و با رجوع به حافظه بصری بیشتر با بنا در گیر شویم و از دیدن رگه های آشنا در آن لذت ببریم تا اینکه با بنایی روبرو شویم که هیچ ارتباط یا سبقه بصری در ما بر نمی انگیزد.

نکته دوم میزان و درجه و تفاوت خلاقیت در هنرهای سنتی و هنر مدرن است. پرواضح است که آهنگ تغییرات فرمی و الگو واره ها در معماری گذشته بسیار آرام تر بوده و در یک دوره طولانی دست خوش تغییرات اندکی می شدند حال آنکه امروزه سبکها با سرعت و شتاب بیشتری عوض می شوند و با اتکا به تکنولوژی و مصالح جدید دست معماران برای واقعیت بخشیدن به ایده هایشان باز تر است. اما در همان معماری با ضرب آهنگ آرام معماران دست به خلاقیتهایی می زدند که تنها با بررسی متوالی و مقایسه با سایر دوره ها می توان به این نوآوری ها –یا بهتر است بگوییم آشنایی زدایی ها- پی ببریم. نمونه اش مسجد آقا بزرگ کاشان است که معمار در این بنا مجموعه ای از عناصر آشنای گذشته نظیر حیاط-ت , بادگیر , وارد کردن احجام سه بعدی در نمای دو بعدی, اختلاف سطح و .... را خلاقانه همچون سمفونی زیبا ترکیب کرده است
.
Problem Solving
مساله بعدی ارتباط خلاقیت با حل مساله Problem solving است.
به عبارتی برای برخی خلاقیت به معنی مطرح کردن یک مشکل و بعد یافتن بهترین راه حل برای رفع آنست. هر چه این راه حل بهتر و جامع تر مشکل را حل کند خلاقانه تر به حساب می آید. اما مساله این است که اینجا یک دور کذایی وجود دارد.اولا معماری بر خلاف هنرهای زیبا که در آن مشکل را ذهنیت هنرمند به عنوان یک مفهوم انتزاعی خلق می کند با مشکلاتی دیگری نیز روبروست که کاملا بیرونی و ملموس اند. مشکلاتی نظیر اقلیم , عملکرد , ترافیک , سر و صدا, سازه , دید و...

پاسخی که معمار حل بهینه این مشکلات می یابد می تواند به عنوان محکی برای خلاقیت به کار رود. به عبارتی ممکن است که طرحی که یک معمار برای ساخت یک بنای جدید در یک بافت تاریخی ارائه می کند چیز بارز و چشم بر انگیزی نباشد اما خلاقیت معمار در برخورد با متن و زمینه بنا نهفته باشد.ثانیا تعیین اینکه مشکل یا مساله اصلی معماری چیست بستگی به مورد دارد. اینجاست که مشکل بر سر مثلا معماران فرمالیست با عملکردگرا یا مفهوم گرا پیش می آید. از نظر گروهی خانه ماشینی برای زندگی است و اگر بنایی در همین حد به نیازهای ساکنین پاسخ دهد رسالتش را به انجام
رسانده است. برای برخی خانه فراتر از این و جایی برای باشیدن یا سکونت است. در نتیجه خلاقیت نیز نسبی تعریف می شود.
خلاقیت و آموزش معماری

در این زمینه فکر می کنم در دسترس ترین مرجع در ایران کتاب بوطیقای معماری آنتونیو آنتونیادس باشد که درآن نویسنده این ذهنیت را که خلاقیت امری موروثی و منحصر به فرد که قابل انتقال هم نیست به چالش می کشد و به ارائه روشهای مختلف برای پرورش قوه خلاقیت در دانشجویان , تعریف تقلید و انواع ان در معماری , ارتباط معماری با سایر هنرها و .. می پردازد.
کلام آخر

فرم , عملکرد , شهر, مفهوم , حکایت Narrative , ساختار , مصالح , بازیهای فضایی, ....... همه و همه میدانهایی برای بروز خلاقیت می باشند و این فردیت هنرمندان و نیز نوع بنا و مناسبات اجتماعی-مکانی است که تعیین می کنند کدامیک بهینه تر می توانند پاسخگوی این حیاتی ترین ویژگی معماری باشند.

دوشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۶

بورس تحصیلی برای کارشناسی ارشد

18Scholarships available for urban studies in Germany, Italy, France and Spain.

The Erasmus Mundus Program offers scholarships to non-European students and scholars to participate in the interdisciplinary Advanced Master's Course in International Co-operation and Urban Development. The English taught program is jointly offered by the Technische Universität Darmstadt (Germany), the Università Tor Vergata in Rome, the Universitat Internacional de Catalunya in Barcelona and the Université Pierre Mendés France in Grenoble and leads to a double degree. Applicants for student scholarships (value € 42.000,- over two years each) should have concluded previous studies of a minimum of 4 years with excellent results in a career related to urban development and have professional working experience of a minimum of one year. Scholars from outside Europe may apply for short term bursaries (€4000,- per month) to teach and conduct research at one of the above mentioned universities. In both cases the deadline for applications is January 15th, 2008 for the 2008-2010 cycle. Further information:
www.mundus-urbano.eu.

سه‌شنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۶

هویت شهری: جای خالی خیلی چیزها


از چندین سال پیش بحث بی هویتی شهرهای کنونی و لزوم بازنگری در معماری شهری و تزریق هویت ایرانی-اسلامی در توسعه های شهری باب شده و با تبصره ها و دستور العملهای مختلف دست اندر کاران از طراحان شهری گرفته تا معماران ملزم به توجه به این امر مهم شده اند. سیمای شهری مثل تهران از آشفتگی و معماری میان مایه اش رنج می برد و علی اصول این امر کاملا ضروری به نظر می رسد. در این راستا انواع و اقسام پروژهای تحقیقاتی نیز تعریف شده اند تا راه حلهای مختلفی را ارائه کنند اما از آنجا که گویا برخی از این پروژه ها پیدایش فضای شهری را بیشتر امری هپروتی دانسته که در آن فرمهای شیطانی معماری مدرن و غربی در راستای سیاستهای امپریالیستی جهانی به خورد فرهنگ غنی ما داده شده اند به نظر می رسد در راستای مقابله با این تهاجمات فرهنگی دست به دامن انواع و اقسام راه حلها از جستجو در آیات قرانی برای یافتن اصول طراحی معماری و شهری گرفته تا کپی-پیست کردن بناهای و فرمهای گذشته در جای جای شهر فروگذار نکرده اند.

آنچه اما برای من شگفت آور است فراموش کردن مبرهن ترین اصل در پیدایش فضای شهری یعنی زبان روز و مناسبات اجتماعی است. در این پروژه ها فضای معماری و شهری نه حاصل و باز تولید واقعیات روز جامعه و اقتصاد شهری که امری قدسی فرود آمده ازناکجاآباد تئوریها و مدائن فاضله نصر ها و استیرسن ها و الیاده ها..است یا حداکثر حاصل خلاقیت در کردنهای معمارانه.

گویا فراموش می شود که یک بنا و بخصوص خانه که بارز ترین نمود معماری شهری محسوب می شود برای ساخته شدن نیاز به کارفرما , مجری , دلال , مصالح , تکنولوژی ساخت , مدیریت شهری , مشارکت مردمی و مابین سازمانی و.. نیز دارد. فراموش می شود که زمین دیگر گندم زار مشهدی صفر نیست. سرمایه ایست برای حاج صفر ها و صفر خان ها تا با فروشش به سفر تایلند و دوبی و آنتالیا بروند. فراموش می شود که هویت یعنی تراکم شهرداری و جریمه پارکینگ و دو متر بالکن اضافی.

به نظر می رسد ما معمارها در این دور باطل کم مقصر نیستیم. دراین گونه پروژه ها هویت شهری به هویت بناهای معماری تقلیل داده می شود و حلال این مشکلات نیز صرفا معماران که در واقع شاید آخرین گروه تصمیم گیرنده در این چرخه یا به عبارتی دور کذایی باشند. اگر زمانی من نقشی در تصمیم گیری در مورد مواد درسی رشته معماری پیدا کنم خواندن یک دوره اقتصاد شهری را در دانشکده های معماری واجب عینی اعلام خواهم نمود!

سه‌شنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۶

بورس دکتری و فوق لیسانس دانشگاه هونگ کنگ

البته گفته از دانشجویان دانشگاه شما (ملبورن) ولی شما حالا درخواست بدین سنگ مفت........
From: Dr Rich Masters, Institute of Human Performance, The University of Hong Kong

I would be grateful if you could let the students in your University know about the attached information regarding full-time study leading to the award of Master of Philosophy (MPhil) or Doctor of Philosophy (PhD) in the Institute of Human Performance (www.hku.hk/ihp) at The University of Hong Kong (www.hku.hk). The Institute specializes in the study of human performance within the context of physical activity and health or skill learning & expert performance. A stipend will be awarded to successful candidates to cover living costs and tuition fees.

The application deadline is 31st January 2008. We look forward to receiving applications from the students of your University. Further information can be found at www.hku.hk/postgrad/ or by contacting Dr Rich Masters (mastersr@hku.hk).
Thank you in advance for your kind assistance.
Attachments:

معماری ملی و هویت ایرانی

معماری ملی و هویت ایرانی
بحث هویت به طور کلی و نقش و انعکاس آن در معماری و شهرسازی به طور خاص از جمله بحثهای داغ امروز جامعه معماری ماست. ما مدام از معماری و شهرسازی ایرانی صحبت می کنیم. چندی است که از پروژه های ملی نظیر کتابخانه ملی , فرهنگسرای ملی و .. نیز صحبت به میان است اما سوالی که برای من مطرح است آن است که تا چه حد این "پسوند" ملی
زاییده ملی گرایی ناشی از مفهوم ملت و و هویت ملی
( National Identity) به معنای مدرن آنست
به عنوان مفهومی از بالا به پایین) و تا چه حد می تواند ریشه در درک درونی و واقعیت جامعه ایرانی (هویت ملی به عنوان یک میراثی تاریخی) داشته باشد. مانوئل کاستلز درگفتگوهایی با مارتین اینس به سه نوع هویت اشاره می کند

1-هویت هایی که توسط نخبه ها و به عنوان دستگاهی برای عقلانی کردن دیدگاههای آنها ساخته می شوند.نمونه اش از نظر کاستلز هویت ملی بود که پس از انقلاب فرانسه با عنوان شدن آزادی , سکولاریته و جمهوری خواهی مطرح شد. نمونه وطنی اش را هم می توان به ایجاد مفهوم ملیت و ایرانیت به عنوان یک هویت جدید و مدرن تحت رویکردهای استبدادی رضا خان که با تحمیل یک زبان و فرهنگ غالب بر مجموعه ای از فرهنگهای متفاوت همراه بود اشاره کرد. تغییر نام از پرشیا به ایران و تحمیل زبان فارسی به عنوان زبان رسمی و بکارگیری معماری شبه هخامنشی و ارتش یکپارچه و حکومت مرکزی به جای حکومتهای ملوک الطوائفی همه در این راستا شکل گرفت. این پدیده ها مختص ایران نیست و با نگاهی به کشورهای تازه استقلال یافته جنوب شرق آسیا مثل ویتنام و اندونزی و مالزی و.. پس از خروج نیروهای استعماری هلندی و فرانسوی و انگلیسی هر یک از این کشورها به بازسازی نوعی هویت ملی برای خود پرداختند و در این فرایند معمولا این یک گروه غالب بود که این هویت واحد و استیلا طلب را تعریف می کرد. معماری و پروژه های شهری نیز به عنوان وسیله ای توانا در خدمت سردمداران این کشورها برای به تصویر کشیدن دولتی متمرکز و قدرتمند و ملتی واحد در آمد. شهرهایی چون چاندیگار هند و برازیلیا و جدیدا پوتراجایا در مالزی و مونومانهایی که سوهارتو در اندونزی ساخت یا مجلس ملی که لویی کان در بنگلادش مسئول طراحی اش شد مشتی نمونه خروارند.

دومین نوع هویت را کاستلز هویتهای مقاومت می نامد که معمولا در نتیجه به حاشیه رانده شدن گروهی اقلیت تقویت می شود.این امر باعث می شود که مثلا هویت کردی در ایران و بخصوص در ترکیه تحت نیروهای استیلاطلب و یکنواساز تقویت شوند. این نوع هویتها مردم بیرون از دایره هویتی خود را قویا پس می زنند هرچند بنا به اعتقاد کاستلز هویت مقاومت لزوما به معنی بنیاد گرایی نیست.

سومین نوع هویت , هویت برنامه دار است که هم نیرومند و هم پویا ست. کاستلز از هویت آفریقایی-آمریکایی نام می برد که در پی ساختن جامعه ای است بدون تبعیض که به تفاوتهای فرهنگی احترام بگذارد.

با این مقدمه باید اذعان کرد که زمانی می توان از معماری ملی سخن گفت که هویت ملی را تعریف کنیم. در واقع باید به این سوال پاسخ گوییم که چه چیزی می تواند مجموعه تفاوتهای این سرزمین را زیر یک لوای واحد جمع کند.

هویت ملی و نمود آن در معماری تهران

هرچند ایران هیچوقت مستعمره نشد اما ارتباطات ش با غرب بر معماری و هویت شهرهای ایرانی تاثیر فراوان گذاشت. از شکل گیری بناهای التقاطی که در دوره قاجار با الهام از کارت پستالهای اروپایی ساخته شد گرفته تا فضاهای شهری چون خیابان لاله زار و میدان توپخانه و مشق و بولوار آمباسادور که به تقلید از خیابانهای شانزالیزه و میدانهای اروپایی ساخته می شدند شاهد این ادعا هستند. وقوع انقلاب مشروطه و متعاقباً ظهور رضا خان و شکل گیری یک حکومت مرکزی قدرتمند تر و اتصال به بازارهای جهانی و تغییرات ساختاری در اقتصاد و صنعت و .. رفته رفته مفهوم دولت مرکزی و ملت را بیشتر مطرح نمود. در این دوره ایجاد یک هویت ملی به عنوان دستاورد تجدد طلبی که در سایر نقاط عالم نیز مطرح بود در دستور کار قرار گرفت و رجوع به معماری دوران هخامنشی و ساسانی برای انعکاس این مهم به خدمت گرفته شد از جمله در کاخ شهربانی , بانک ملی , موزه ایران باستان

در دوره پهلوی دوم پروژه های معماری و شهری اشکال مختلفی به خود گرفتند. در دسته ای از این پروژه ها به عنوان بناهای عمومی نوعی بازگشت و فراق زدگی-نوستالژیای معماری کویری و ترکیبی ( قبل و بعد از اسلام) دیده می شد مانند پروژهایی که توسط کامران دیبا , نادر اردلان, سیحون و امانت طراحی شدند.موزه هنرهای معاصر , فرهنگسرای نیاوران و مقابر بوعلی سینا و خیام از این جمله اند.

گروهی از آنها نیز نه در راستای تاکید بر هویت ملی بلکه برای ایجاد تصویری جهانی برای تهران و تبدیل آن به مرکزی در خاورمیانه که شانه به شانه شهرهای جهانی نظیر توکیو , لندن و نیویورک بزند بود .پروژه شهستان پهلوی بهترین نمونه این نوع رویکرداست. علاوه بر این تصویر جهانی , این پروژه ها بیشتر در خدمت جاه طلبی های خانواده سلطنتی و تکرارنام و شهرت آنها قرار گرفتند تا نام و هویت ملی و ایرانی : میدان شهیاد , شهستان پهلوی , خیابان پهلوی نشانگر این واقعیتند.
نکته جالب آنست که اگر چه بعد از انقلاب در نظر عموم برج میلاد به عنوان یادمان جدید تهران شناخته شده است تاجای برج آزادی (شهیاد ) را بگیرد این برج تنها پروژه ای از مجموعه شهستان است که صورت واقع به خود گرفت
ویل در کتاب معماری , قدرت و هویت ملی دسته بندی جالبی را در زمینه ایجاد بناهای ملی و تنش میان هویتهای مختلفی که این یادمانها نماینده آنها می توانند باشند ارائه می کند.
(Vale, 1992)


1-National vs. Subnational Identity

2-National vs. Persoanl Identity

3-National vs. Supernational Identity

بر اساس این دسته بندی مجموعه شهستان پهلوی در دسته بندی دوم و سوم قرار می گیرد یعنی مجموعه ای که درتلاش است تا با تقلید از فرمهای بین المللی توانایی این کشور را در داشتن آنچه غربیها دارند به نمایش بگذارد و در عین حال نام بانی آن یعنی شاه را جاودانه کند.این پایتخت رویایی اگر چه ممکن است شبیه مرکز شهری چون شیکاگو باشد اما اینجا دیگر شرکتهای چند ملیتی بانی اصلی شهر محسوب نمی شوند

مجموعه برج و میدان آزادی (شهیاد) نمونه بسیار جالبی است چرا که اگر چه این بنا در گروه دوم دسته بندی ویل قرار می گیرد یعنی مجموعه ای که در خدمت و برای خشنودی یک شخص ساخته شده رفته رفته هویتهای جدیدی پیدا می کند. فرمهای خاص آن و ارجاعات تاریخی بنا آنرا به سمبولی برای شهر و مایه مباهات تهرانی ها تبدیل می کند.بخصوص استفاده نمادین آن در روزهای انقلاب برای تجمعات و تظاهرات هر ساله معنای جدیدی به این بنا می بخشد. برج آزادی به سمبولی برای تهران و مردمش تبدیل شده است. جایی که هر مسافر شهرستانی برای اثبات حضورش در تهران می تواند در کنارش عکس بگیرد. بنا بیش از آنکه نماد هویت ملی باشد نمادی شهری وخرده ملی است. اما همین که توفیق بیشتری در جذب مردم و خانواده ها نسبت به سایر بناهای ملی چون مجلس ملی داشته است قابل توجه است

توالت عمومي در امير كلا استان مازندران

ایرانیت و هویت ملی

داریوش شایگان در کتاب زیر آسمانهای جهان از شاعران ایران زمین به عنوان پنج اقلیم حضور ایرانی نام می برد. با اینحال ایران مجموعه ایست از فرهنگها و زبانهای مختلف ترکی , لری, عربی , بلوچی , ترکمن و فارسی. آیا این پنج اقلیم برای تمامی این فرهنگها جایگاه یکسانی دارند. علاوه بر این وقتی مفهوم ملت و ملیت و ایران به عنوان یک کلیت جغرافیایی حد و مرز دار به عنوان دستاورد مدرنیته مفهومی ایست که سبقه اش به چند دهه بیشتر نمی رسد چطور می توان از هویت معماری ایرانی سخن گفت؟



(Nation-State) درست است که مفهوم دولت-ملت مفهومی مدرن است
که به یمن حوزه عمومی که محصول صنعت چاپ و رسانه های عمومی و فضاهای شهری جدید بود , شکل گرفت و با صنعتی شدن شهرها و ظهور اقتصاد نوین که ساختار سنتی جوامع را دستخوش تغییر قرار داد و این روابط را که بیشتر بر اساس علقه های قومی-قبیله ای بود با نوع جدیدی از ارتباط شهر نشینان به عنوان شهروند جایگزین کرد اما مفهوم ایران و ایرانی بودن مفهومی است که سابقه اش به گذشته های دور بر می گردد. در شاهکار فردوسی یعنی شاهنامه به تعریفی از هویت ملی و ایرانی برمی خوریم که لزوما با هویت ملی به معنای مدرن آن یکی نیست. به عبارتی هویت ایرانی در اندیشه فردوسی نوعی هویت مقاومتی و با تاکید بر زبان فارسی (آنطور که کاستلز تعریف می کند) در برابر هویت تحمیلی جدید ( فرهنگ اعراب) بود. مفهوم ملیت در دین جدید
اسلام) جایگاهی نداشت چون آنچه مسلمانان را به هم پیوند می داد (امه) عقیده واحد بود نه مرزهای جغرافیایی یا فرهنگ و نژاد. هر چند برخی بین اسلام به عنوان یک ایدولوژی با آنچه راه و رویه زندگی مسلمین شناخته می شود تمایز قائل می شوند. به عبارتی جالب است که ببینیم مفهوم هویت ملی درزمانه فردوسی و یا حداقل در دیدگاه وی چه تفاوتی با زمانه مدرن کنونی دارد؟
میرفطروس می نویسد: " ويكاندر
Wikander
ـ ايرانشناس برجستهء سوئدی ـ معتقد است كه آگاهی ملی در ايران از زمان اشكانيان آغاز گرديده و از همين زمان، درفش كاويانی، درفش ملی، و نام ايران، نام رسمی اين سرزمين شده است . بر اساس وجود اين « حس ملی »، « خودآگاهی تاريخی » و مفهوم « وطن » است كه مثلاً در شاهنامهء فردوسی ٧٢٠ بار نام « ايران » و ٣٥٠بار « ايرانی » و « ايرانيان » آمده و يا در سراسر تاريخ سيستان (در قرن ٥ هجری/١١ ميلادی) نام « ايران » و « ايرانشهر » تكرار شده و در بهمن نامه (در اواخر قرن ٥ هجری/١١ ميلادی) ١٠٠ بار نام « ايران » ذكر شده است . «١١»نظامی گنجوی در قرن ١٢ميلادی می گويد:
همه عالم تن است و ايران، دل
نيست گوينده زين قياس خجل
چون كه ايران دلِ زميـن باشد
دل ز تن به بْوُد، يقيــن باشد"
میرفطروس معتقد است اين حس ملی و خودآگاهی تاريخی در ايران با ملت و مليت (بمعنای مدرن و امروزی) البته يكی نيست. هويـّت ملی يا فرهنگ ملی ـ اساساُ ـ در خاك ريشه دارد، هويت فرهنگی ـ اما ـ در آب و هوا پرورش می يابد و اينچنين است كه وی معتقد است: اسلام، جزئی از هويت فرهنگی ما بشمار مى رود اما جزو هويت ملی و يا فرهنگ ملی ما نيست . بهمين دليل است كه در تلاطم ها و توفان های تاريخی، حماسه های ملی ما (مانند شاهنامهء فردوسی) باقی ماندند. اما حماسه های اسلامی (مانند خاورنامه، مختارنامه، حملهء حيدری و...) بخاطر عدم علاقه و
عنايت مردم ما، فراموش گشته اند. مسلماً اين وحدت ملی يا همبستگی قومی ـ آنچنانكه بعضی ها تصـّور می كنند ـ ناشی از نوعی وحدت سياسی ـ نظامی نبوده چرا كه با توجه به فقدان ثبات و آرامش، حملات و هجوم های پی در پی و زوال حكومت ها، منطقاً می بايستی اين وحدت و همبستگی دچار پراكندگی و تفرقه و زوال می گرديد و هر قومی با استفاده از شرايط مساعد، به جدائی و استقلال طلبی كشيده می شد در حاليكه تاريخ اجتماعی ـ سياسی ايران تا آغاز قرن بيستم نشان می دهد كه اقوام ايرانی (خصوصاً كردها و آذری ها) در همهء دوران های فروپاشی و هرج و مرج سياسی نه تنها به جدائی از ايران گرايشی نداشتند بلكه در كنار ساير اقوام ايرانی در برابر بيگانگان (خصوصاً در برابر تركان عثمانی) ايستادگی كرده اند"

بعدها یعنی در دوران صفوی هویت مذهبی (شیعه ) به عنوان لایه ای دیگر از هویت (نوع اول هویت در دسته بندی کاستلز ) برای مقاومت در برابر هویتی غالب تر (سنی-عثمانی) به کار گرفته می شود و رفته رفته زبان پارسی که تا پیش از این زبان غالب و رسمی در اکثر نقاط بود جای خود را به زبان ترکی می دهد. به عبارتی انواع هویتها طبیعتی پویا و تغییر پذیر داشته و بسته به شرایط یک هویت تحملی می تواند به یک هویت مقاومتی تبدیل شود.

معماری ایرانی و هویت ایرانی

معمولا شاهدیم که معماری ایرانی با حیاط های درونگرای خانه های یزد و یا گنبد های آبی مساجد اصفهان معرفی می شود حال آنکه این نوع خاص معماری مختص محدوده ای مشخص یعنی بخش مرکزی و اقلیم گرم و خشک ایران است. به هر حال چون معماری در آن واحد هم یک ماوا
(shelter)
و هم یک نشانه فرهنگی است باید به مجموعه ای از نیازها که هویت فرهنگی نیز یکی از (نه همه) آنهاست پاسخ گوید. حال تلاشهایی که برای تعریف معماری ایرانی و اصول مختص آن انجام شده را می توان از این دو دریچه دید. گروهی به مصالح و فرمها و هندسه و ریتم اشاره می کنند و گروهی به نور و شفافیت و سبکی و حیاط-ت و طبیعت. برخی دین را عامل هویت بخش به معماری ایرانی می دانند و برخی نقش اقلیم را پررنگ می کنند. پیرنیا و غلامحسین یوسفی به عنوام مثال بیشتر به نوعی گونه شناسی فرمی و ریخت شناسی معماری ایرانی می پردازند. البته سبک بندی پیرنیا (سبک خراسانی , رازی , آذری , اصفهانی) از این نظر جالب است که به این تفاوتهای جغرافیایی-فرهنگی حساسیت نشان می دهد. برخی چون هانری کربن و استیرلن به نقش دین در معماری تاکید می کنند و گروهی چون نادر اردلان و بختیار در کتاب حس وحدت به بازخوانی معماری ایرانی از دید صوفی می پردازند. متشابها فلامکی در کتاب شکل گیری معماری در تجارب ایران و غرب دیدگاه عرفانی عطار و هفت شهر عشق او را ملاک بازخوانی معماری قرار داده است.

اما اگر معماری ایرانی دارای یک زنجیره واحدی است که علیرغم پراکنش آن در اقصی نقاط این سرزمین با اقلیم ها و رسم و رسومات مختلف و در محیطی مملو از جنگها و ناپایدار های سیاسی و بده بستان های فرهنگی با اقوام مختلف , به آن هویتی واحد می بخشد باید چیزی نیز باشد که این موزاییک رنگارنگ (جامعه ایرانی) را هویتی واحد ببخشد و گرنه باید در وجود چیزی به عنوان معماری ایرانی شک کرد. سوال مشکل تری که می توان اینجا مطرح کرد آنست که چون اصولا آنچه که امروز به عنوان میراث معماری ایرانی به ما رسیده محصول دوره های ثبات اجتماعی است که در آن با دستور حکومتها و شاهان قدرتمندی که هر یک از نژاد و قبیله مختلفی بوده اند بنایی ساخته می شده چگونه ممکن است در چنین شرایطی , ماحصل این فرایند تحمیلی از بالا به پایین همه و همه یک زبان و الگو که امروزه از آن به عنوان اصول معماری ایرانی یاد می کنیم را به کار گرفته باشند.

ما بر ایده های وارد اتی و مدرنیسم خشک غربی خرده می گیریم و در فراق خانه و اقلیم ایرانی (در معنای شایگانیش )به زنجموره می پردازیم اما هنوز به اجماعی در مورد تعریف این هویت ایرانی و آنچه معماری ایرانی را متمایز از سایر معماری ها می کند نرسیده ایم ( آیا لزومی دارد که برسیم؟) .
به علاوه در حالیکه جهانی شدن
(Globalization)
و فرایند یکنواخت سازی شهرها و هویت ها خود باعث اهمیت بیشتر هویتهای محلی و مقاومت آنها
در برابر این نیروی استیلاطلب
(Hegemonic)
می گردد , ماحصل این برخوردها ظهور نوعی هویت بینابینی
Hybrid
نیز هست. در وصف معماری ایرانی و حیاط خانه های ایرانی حرف و حدیث زیاد گفته شده اما اینکه چطور بحث "معماری هویت ایرانی" به "هویت معماری ایرانی" مرتبط است موضوعی است که امیدوارم در غالب بحثهای این چنینی روشن تر و غنی تر گردند.


http://www.aftab.ir/articles/art_culture/architecture/c5c1116344317p1.php
http://www.aftab.ir/articles/art_culture/architecture/c5c1193396756_architecture_p1.php
کتاب گفتگوهایی با مانوئل کاستلز , مانوئل کاستلز و مارتین اینس , ترجمه حسن چاوشیان و لیلا جو افشانی , نشر
نی 1384
تاريخ افسانه ای يا افسانه های تاريخی!؟ نوشتاری از دکتر میرفطروس در پاسخ به دکتر جمشید فاروغی
http://www.mirfetros.com/afsaneh.html
Architecture, power and national identity, by Lawrence J.Vale, Yale University Press, (1992)

شهرسازی و بحران شهری در عهد محمدرضا پهلوی , برنارد اورکاد در کتاب تهران پایتخت دویست ساله , انتشارات سازمان مشاور فنی و مهندسی شهر تهران و انجمن ایرانشناسی فرانسه در ایران (1375

پنجشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۶

برداشت معماران از بدن انسان



اغلب معماران در کار حرفه ای خود از بدن انسان یا به عنوان وسیله ای برای انتقال مقیاس یاد می کنند و یا ازآن برای ارائه حس تناسبات فضایی به کارفرمایشان بهره می گیرند. در این موارد به جای آنکه بدن و ساختمان متقابلا به یکدیگر شکل دهند , این ساختمان است که بدن را تحت سیطره خود قرار می دهد. معماران نیز بیشتر متمایل به برداشتهایی تقلیل دهنده و ناتمام از بدن انسان هستند. چنین برداشتهایی از بدن انسان ماهیتی بیولوژیک و طبیعی و به عنوان استانداردی که باقی چیزها باید بر اساس آن داوری شوند ارایه می دهند.این نوع برداشت از فضا که هر چند در فرم منحصر به فرد است در جستجوی ارائه "انسان" با تمامی غنا و گوناگونی هایش است. هر چند , اکثر معماران چنین بدنی را از پیش اجتماعی , ثابت و ورای فرهنگ می دانند. این برداشت بدن را جسمی می داند که حول یک جنسیت یگانه شکل گرفته در حالیکه فراموش می کند که تفاوتهای فیزیکی , جنسیتی , نژادی را مد نظر قرار دهد. بعلاوه بدن انسان معمولا در طرحهای مفهومی معماران غایب است و معمولا به ندرت به عنوان نقطه مرجعی مستقل در آموزش یا فرایند وسیعتر طراحی مطرح است.

این رویکرد مشکل ساز است چرا که همانطور که بلومر و مور(1977) مطرح می کنند دریافت انسانها از فضا در در جه اول از بدن آنها متاثر است . آنها پیشنهاد می کنند دنیا در برابر ما نمایان و در پس ما پنهان می شود. بنابراین جهت ها ( مقابل از پشت ) کاملا از هم متمایز می شوند. بقیه هم رای با چومی (1996) که معتقد است معماری هر گز از جسمانیتهای متعدد مستقل نیست , بر این باورند که بدن انسان نقطه شروع و ورود به معماری است . برخی نیز بر اهمیت "فاعل شناسایی متجسم" در تعریف تجربیات فضایی تاکید می کنند. همانطور که لفور(1991) پیشنهاد می کند ابتدایی ترین مکانها و شاخصهای فضایی اعتبار خود را در درجه اول مدیون بدن هستند. در نتیجه همانطور که مرلوپونتی توضیح می دهد بدن ما مانند سایر اشیا در فضا حضور ندارد , بلکه فضا را می زید یا با ان می آمیزد. ....و از طریق آنست که ما با فضا ارتباط برقرار می کنیم.

برخی از بدن به عنوان نوعی "هستن در جهان" – شکلی از تجربه زیست که بسیار پبچیده , سیال و دایما متغیر است- یاد می کنند. بدن برای مرلوپونتی یک شی به خودی خود نیست بلکه حالت و زمینه ای است که بواسطه آن افراد قادرند با اشیا (از جمله ساختمان ها) ارتباط برقرار کنند. در نتیجه بدن انسان به طرق مختلف در محیط ساخته شده حک می شود و معماری " در ساختاردهی به بدنها کاملا فعالانه شرکت می جوید و همیشه اثرات خود را بر جسم فاعل شناسا باقی می گذارد. در این رویکرد , معماری از بدن انسان مستقل نبوده بلکه ایندو کاملا با یکدیگر در تولید متقابل , معنا و تغییر شکل مرتبط اند.

برگرفته از مقاله Architects’ comceptions of the human body
By Rob Imire
Environment and Planning D:Society and Space 2003, Vol 21, P 47-65

چهارشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۶

دایره



دیروز فیلم دایره جعفر پناهی را دیدم. برایم بسیار جالب بود که چطور فضا و معماری به کمک القای مفهوم و حس موردنظر کارگردان آمده اند. فیلم با نمایی نزدیک از دریچه بسته اتاقی در بیمارستان شروع و با دریچه بسته زندان تمام می شود و به زیبایی مفهوم در و دریچه و نقشش در جدایی بین حریم های مختلف را نشان می دهد. با نگاهی به روابط روزمره در شهر, ادارات , بیمارستانها و ... به نقش دریچه برای جدایی افراد فرا دست و فرو دست پی می بریم. دریچه می تواند شفاف باشد اما وقتی نیازی به این شفافیت نیست می تواند به جدایی این دو حوزه بیانجامد و به بازتولید قدرت و عدم شفافیت کمک کند. همانطور که نفیسی بیان می کند فرهنگ ایرانی بر اساس رابطه ای متقابل بین حوزه درون و حوزه بیرونی , محرم / نا محرم و خصوصی/عمومی شکل گرفته است.

استفاده از فضاهای مارپیچ و گردش دوربین درون این فضا ها نیز به نحوی شاید القاء مفهوم دور باطل یا آنطور که از عنوان فیلم بر می آید دایره باشد. دوری که با یک دریچه بسته شروع و با دریچه بسته دیگری خاتمه می یابد و داستان زنی بی پناه که زندگی اش با خلاصی از زندان آغاز و با بازگشت مجدد به زندان تمام می شود. این حرکت مارپیچ حول یک فضای دورانی را در سه مورد شاهدیم. صحنه اول وقتی که دوربین به دنبال پیرزن مستأصل از خبر به دنیا آمدن یک نوه دختر به جای پسر از پله مارپیچ بیمارستان به پایین سرازیر می شود. صحنه دوم وقتی است که زن جوان از پله های مارپیچ بازارچه ای بالا می رود و صحنه سوم وقتی که زن جوان دیگری حول فضای دورانی ترمینال جنوب تهران از ماموران می گریزد.

محدودیتهایی که فیلمسازان ایرانی با آنها دست به گریبانند به نتایج خلاقانه ای برای ارائه مفاهیم مورد نظرشان در فیلمها انجامیده و به اعتقاد گزارشی که جدیداً جایی خواندم سینمای ایران را در جایگاهی خاص در منطقه و حتی جهان قرار داده است. اما موضوعی که هنوز جای بحث و بررسی دارد این است که چطور مکانهای شهری مختلف در این فیلمها منعکس شده اند و اینکه تا چه حد این فیلمها می توانند به بازسازی هویت و خاطرات و معانی مرتبط با این مکانها کمک کنند.

پنجشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۶

تهران , امن یا

هر چند با کلیت مطالب خانم جمالپور در مورد سایه سنگین نگاه مردانه بر فرایند تولید و تحلیل فضاهای شهریمان (زنان در شهر مردان ) کاملا موافقم راه حل را صرفا شهرسازانه نمی بینم. بعلاوه گاهی فکر می کنم که اصولا ما ایرانی ها عادت داریم کمی اغراق گویی کنیم.
تا مدتی پیش فکر می کردم تهران یکی از نا امن ترین شهرها به لحاظ اجتماعی باشد. اما مطالعه کتابهایی که از انواع بزهکاریها در
شهرهای اروپای
ی و بخصوص آمریکا پرده بر می دارند باعث شد کمی در این زمینه تجدید نظر کنم. نمودار های زیر را که در کنفرانس ( Making Cities Livable) در سانتا فه آمریکا ارائه شده بود تا حدی گویای این مطلب اند. تجربه شخصی خودم هم گواه است که در برخی از شهرهای اروپایی هم ممکن است در روز روشن دوربین آدم را از روی دوشش بلند کنند! اگر باز هم فکر می کنید مزاحمت ها و متلک های خیابانی صرفا مختص تهران است توصیه می کنم کتاب کارول گاردنر را بخوانید.

Passing by: Gender and Public Harassment
by Carol Brooks Gardner

چهارشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۶

پدیدار شناسی


دوگانگی کارتزیانی ناشی از فلسفه دکارت و جدایی ذهن از بدن بعدها در برداشت مدرنیست ها از فضا و شهر نیز قابل بازخوانی است. رویکرد کوربوزیانی به شهر, آن را بیشتر مناسب تجربه جدید حرکت در شهر و لذت از فضاهای باز و سبز بیرونی می بیند و به جدایی حوزه عمومی و خصوصی تاکید می ورزد. خانه به ماشینی برای زندگی تعبیر می شود. جالب اینکه در رویکرد پوزیتیویستی بیل هیلیر به شهر نیز , ازفضا به عنوان یک ماشین یاد می شود . (Space is a machine: A Configurational Theory of Architecture, by Bill Hillier (

رویکرد فلسفی هایدگر و مرلوپونتی به عنوان تلاشی در جهت وحدت بخشیدن به این دوگانه ذهن و بدن , منجر به خوانشی نو از معماری و شهر نیز گردید که در حیطه معماری , نوربرگ شولتز, پالاسما و پرز-گومز و در مطالعات محیطی دیوید سیمون مدعیان این رویکرد هستند. رویکرد پدیدار شناسانه در معماری و شهر سازی در صدد است تا فضا را از آنچه یه عنوان مثال در رویکرد مهندسی به یک هندسه و در رویکردهای مارکسیستی به یک کالا یا حوزه ای برای مبادله کالا تقلیل یافته رها ساخته و پیچیدگی های مکتوم در تجربه انسانی ازفضا را دوباره به آن باز گرداند.

پنجشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۶

جمعه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۶

استعاره لاک پشتی







































این هفته درگیر نوشتن چند مقاله بودم و فرصت نشد پست جدیدی بنویسم. یک مقاله برای کنفرانس توسعه حرم امام رضا (ع) در مشهد و پروژه ای که گویا قرار است شانه به شانه کارهای هوسمان در پاریس یک قرن پیش بزند. شهرداری و نهادهای وابسته می خواهند هشت بولوار را از دل بافت اطراف حرم بتراشند تا مجموعه حرم را از هر طرف به رخ زائران بکشند. به هر حال فکر کنم در شماره آتی هفت شهر چاپ شود.

یک مقاله هم برای کنفرانسی در تونس که با همکاری مرکز مطالعات معماری مناطق عربی برگزار شده است و موضوع کنفرانس مباحثی چون تاثیر جهانی شدن بر مکانهای بومی اعم از معماری , زندگی روزمره و ..را در بر می گیرد.

اما داستان این ساختمانی که اینجا می بینید. خوب این ساختمان را من هر موقع که از درب غربی پردیس دانشگاه ملبورن رد می شدم می دیدم و فرم و مصالحی که در آن بکار رفته بود برایم جالب بود. اما هیچ وقت به این فکر نمی
کردم که شکل ساختمان تداعی کننده چیز خاصی باشد تا اینکه پی بردم که در طراحی این ساختمان از فرم لاک
پشتهای آبی الهام گرفته. کاربری ساختمان آموزشی و توسعه دانشکده منابع طبیعی می باشد که توسط شرکت لایونز طراحی شده است. این شرکت کارهای معتبر دیگری را نیز در سطح استرالیا انجام داده که از جمله آنها موسسه تحقیقات پزشکی دانشگاه ANU کانبراست. فکر می کنم در این ساختمان نیز تیم طراحی از فرم دی.ان.ای یا چیزهایی نظیر آن الهام گرفته باشند.

برداشت صوری یا استفاده از استعاره های فرمال چیز جدیدی در معماری نیست اما موضوع مهم در این نوع رویکرد نحوه استفاده , نوع استعاره ها (فضایی , فرمی , روایی ..) و غلظت با به عبارتی صراحت زبان استعاره است. چیزی که در ادبیات هم منجر به تمایز میان شعرهای با ارزش با فاقد ارزش می شود.

در برداشت صوری دو موضوع مطرح است: تا چه حد فرم ساختمان با موضوع مورد برداشت شباهت صوری دارد .به عبارتی فرم اولیه چند مرحله رقیق شده تا به فرم نهایی که یک ساختمان است تبدیل شود. این رقیق شدگی تا حدی کمک می کند تا فرمهای معماری از خطر اشاره مستقیم یا برداشت ابتدایی نجات یابند. به عبارتی زمینه را برای برداشتهای متفاوت فراهم می کنند و حالتی بینا بینی از نه این و نه آن ایجاد می کنند. نمونه اش همین ساختمان تصویر شده است که شما بوضوح فرم لاک پشت را نمی بینید. به عبارتی لاک پشت هم آنجا هست و هم نیست. همین نمونه را با ساختمان دکه سوسیس فروشی شبیه سوسیس مقایسه کنید.

مساله دوم میزان ارتباط خود فرم اولیه مورد تقلید با کاربری ساختمان و مفاهیمی است که به ذهن بیننده و کاربر بنا تداعی می شوند. لاک پشت در نمونه قبلی به صراحت سوسیس به کاربری بنا اشاره نمی کند. لاک پشت می تواند نماد چیزهای زیادی باشد اما بیش از هر چیز ما را به یاد مباحث زیست محیطی و گونه های در معرض انقراض و .. قرار می دهد. به علاوه رابطه ای ظریف با زمینه اش یعنی استرالیا دارد. جزیره ای که مامن گونه های جانوری دریایی مختلف است. مثال دیگر ساختمان اپرای سیدنی است که فرمش تداعی گر چیزهایی نظیر بادبان , صدف و ..است ولی هیچ یک از این استعارات لزوما ارتباط مستقیمی با موسیقی یا کاربری بنا به عنوان یک سالن کنسرت ندارند. کلیسایی که لوکوربوزیه با الهام از کلاه اسقف ها طراحی کرده بود یک مرحله جلوتر می رود چرا که رابطه ای ملموس تر میان کاربری و فرم مورد اشاره ایجاد می کند.
































چهارشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۶








جامعه مالزی از سه نژاد عمده تشکیل شده است. مالایی ها , چینی ها و هندی ها. با اینکه هر یک از این اقوام دارای فرهنگ و مذاهب متفاوتی هستند اما همنشینی و تبادلات تاریخی آنها منجر به نوعی همزیستی مسالمت آمیز میان این سه نژاد شده است که بستر مناسبت تری را برای پدیده چند-فرهنگی بودن که از مختصات شهر جهانی است ایجاد کرده است.

کوالالامپور , شهری که از همنشینی تفاوتها ساخته شده .کوالالامپور شهری است که جامه ای نو به تن کرده است تا پرستیژ لازم را برای عنوان شهر جهانی کسب کند. ساختمانهایی که چه تحت سیاستهای نوسازی ماهاتمیر محمد شکل گرفته اند تا سمبول مالزی نو و توانا را به رخ جهانیان بکشند و چه نتیجه پیوستن به اقتصاد جهانی اند. کوالالامپور مدرن به نظر می رسد. وسایل حمل و نقل عمومی متنوع , فضاهای سبز وسیع و برجهای بلند و مدرنی که به نظر بیشتر گویی برای این ساخته شده اند تا فریاد بزنند " ما هم می توانیم."

برج های دو قلوی پتروناس –طرح سزار پلی که به عنوان سمبول شهر و مالزی شناخته شده اند بیشتر برای ایجاد تصویر شهری جهانی ساخته شده اند . شاید شرکت پتروناس نیازی هم به این همه طبقات اداری نداشت. به علاوه مجموعه پتروناس از طرفی دفاتر اداری شرکتی پتروناس در خود جای می دهد و از طرف دیگر فضاهایی عمومی را در داخل مجموعه و نیز فضای سبز پشت ساختمان در اختیار مردم قرار می دهد. گویی همنشینی کارکردهای اداری -تجاری و تفریحی این مجموعه سعی دارند تا ا با باز کردن مجموعه به روی عموم و اختصاص زمین وسیعی که نقش حیاط پشتی این مجموعه را بازی می کند به پارک عمومی اندکی چهره مغرور این دو برج را که سمبل اقتصاد کاپیتالیستی , سرمایه و شرکتهای خصوصی است را قابل تحمل تر کنند. جریانات روزمره درون این مجموعه نیز خود چیزهایی زیادی را نقل می کند. مقیاسی کوچک از جامعه مالزی. نزادهای سه گانه که به وضوح در خیل جمعیت قابل تشخیص اند و نیز جامعه میهمان یا توریستها. زنان مالایی از روی مقنعه هایی که فقط گردی صورتشان را نمایان می کنند و لباسهای بلند رنگارنگ , چینی ها از چهره اما بخصوص از بدنهای نپوشیده ترشان وهندی ها هم که نیازی به پوشش خاصی برای تشخیص ندارند. عربها , استرالیایی ها و ایرانی ها از جمله توریستهای هستند که به راحتی قابل تشخیص بودند...
نکته جالب تضاد شدید بین پوشش مردان و زنان عرب بود. در حالیکه مردان از پوشیدن شلوارک , تی-شرتهای آرم دار و عینکهای ریبون ابایی نداشتند زنان شان بلا استثنا همه یک لباس داشتند. پارچه ای مشکی که فقط دو چشم از ما بین آنها پیدا بود.

علی رغم ظاهر مدرن و به روز شهر زندگی روزمره در شهر هنوز از تضادها وتجربه هایی سخن می گفت که جامعه مالایی با آنها دست به گریبان است. علی رغم فضاهای سخاوتمندانه درون مجموعه پتروناس به زحمت می شود جایی را برای نشستن در این مجموعه یافت. گویا این فضا ها ساخته شده اند تا بیشترکالا های مختلف را به نمایش بگذارند. برای نشستن تنها راه خرید است. تنها بهانه ای که می شود لختی روی صندلی رستوران یا بستنی فروشی نشست . این برجها به نظر من اگر هیچ کاربری هم نداشتند یک کاربری را خیلی خوب ایفا کرده اند.
self-satisfaction
مالایی ها گویا هنوز از هیجان داشتن برجهای پتروناس به عنوان موفقیتی ملی سرخوش اند

توریستها اما گویا بیشتر به چشم قطعاتی که باید فرایند توسعه اقتصادی مالزی را تسریع ببخشند دیده شده اند تا تبادل فرهنگی و..

دوشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۶




I am in K.L city now and after two days I could manage to update my weblog. At the moment I am in a coffee-net run by an old chinese lady, amazing ha !!




Since I don't have Farsi fonts here I have to write in English except the following text which I could write in the hotel with my laptop.

See you in Tehran soon.

راجع به شهر جهانی و اینکه بهتر است به جای این واژه که ترجمه World city است از واژه هایی نظیر Global city و Globalising city استفاده کرد در مقاله قبلی صحبت کرده بودم. چندی پیش فرصتی پیش آمد تا چند روز را در کوالالامپور باشم. نمونه جالبی از شهرهایی که تغییرات زیادی را در فرایند پیوستن به لیست شهرهای جهانی تجربه کرده است. اما دلیل عمده دیگری که این شهر را به یک مورد بخصوص برای ما ایرانیها تبدیل می کند آن است که مالزی به عنوان یک کشور اسلامی در آسیا شناخته شده است که دارای جامعه ای چند فرهنگی و چند نژادی همانند جامعه ما نیز هست. پیوستن به باشگاه جهانی همانطور که گفته شد پیامدهایی را از جمله در مورد مسائل فرهنگی در پی دارد. توریسم و موضوع رویارویی فرهنگهای مختلف , سرازیری کالاهای مختلف از پوشاک و محصولات آرایشی گرفته تا فیلم و کتاب و مجله و ..از یک طرف و ایجاد توازن در سهم و نقشی که گروههای مختلف جامعه میزبان در این فرایند بازی می کنند از جمله این مسایل است. از این رو اینکه چطور مالزی تضادهای این چنینی را در فرایند توسعه اش حل یا بهتر است بگوییم مدیریت کرده است از اهمیت زیادی برای ما برخوردار است.

اگر چه ایران و مالزی هر دو کشور اسلامی محسوب می شوند اما دارای چندین تفاوت عمده می باشند که رفتارهای کاملا متفاوتی را در قبال موضوع جهانی شدن بر آنها تحمیل می کنند. موضوع اول تفاوت اقتصاد و منبع در آمد آنها است که در مورد ایران برخورداری از منابع عمده نفت و گاز باعث وابستگی شدید منابع درآمدی به این صنایع و عدم رشد سایر صنایع تولیدی و توریسم شده اند.

تفاوت دوم در موقعیت جغرافیایی و بده بستان های این دو کشور با کشورهای همسایه است. ایران به دلیل قرارگیری در حد فاصل تمدنهای عمده شرق و غرب در طول تاریخ عمدتا در معرض حملات مختلف بوده وحتی امروز نیز به دلیل اهمیت ژئوپولیتیکی هنوز تهدیدهای خارجی را تجربه می کند. برتری نسبی ایران در منطقه به دلایل تمدن دیرینه و ثروت نفتی نیز انگیزه رقابتی را بیشتر به توسعه مسایل سیاسی محدود کرده است تا مسایل اقتصادی و تکنولوژیک. تمدن شکوهمند گذشته و تحمل جنگها دو ویژگی فرهنگی دیگر را نیز بر جامعه ایرانی تحمیل کرده است که در بحث توسعه بسیار مهم محسوب می شوند. عدم اعتماد به غیر خودی که منجر به شکل گیری جامعه ای ایزوله با قدرت تحمل محدود چیزهای متفاوت شده است. نگاهی به برخورد ما با برادران افغانی که اگرچه دارای ریشه های فرهنگی و زبانی مشترکی نیز با ما هستند یک نمونه است. ویژگی دوم غرور کاذب و من صد منی ایرانی است (از پیران) که جامعه را تشویق به تحقیر دیگر اقوام و نادیده گرفتن نکات مثبت آنان و بزرگ نمایی موفقیتهای گذشته خود کرده است...........

جمعه، تیر ۰۱، ۱۳۸۶

شهر جهانی





در دنیای کنونی شهرها با جای دادن جمعیت عظیم شهرنشین به عنوان مراکز تولید سرمایه , فرهنگ , داد و ستد و مصرف جمعی شناخته شده اند. ظهور مظاهر مختلف مدرنی نظیر هواپیماها و وسایل سریع السیر , شبکه های پرسرعت اینترنت و ماهواره, پوشش گسترده شبکه های تلوزیونی و ... به نقل و انتقال هر چه سریعتر سرمایه , توریسم, اخبار وتحقق آنچه دهکده جهانی نامیده می شود منجر شده .با این وجود جهانی شدن پدیده این نیست که در چند دهه اخیر اتفاق افتاده باشد چرا که در طول تاریخ شهرهای مهم سراسر دنیا از طریق مبادلات بازرگانی , لشکرکشی ها و .. با فرهنگ و دانش سایر نقاط ارتباط برقرار می کردند ( داستان معروف بازرگان در بوستان سعدی[i] یا جهان گردانی نظیر مارکوپولو نمادهای خوبی از این واقعیت اند) اما سر سرعت سرسام آور این تبادلات در چند دهه اخیر و تاثیراتی که حتی دوردست ترین روستاهای دور دنیا را مصون نگذاشته است بر اهمیت هر چه بیشتر این موضوع می افزاید.
-
دیدگاه های رایج در مورد پدیده جهانی شدن

دو تئوری مختلف را در قبال موضوع جهانی شدن مطرح می کند. Wiliam Schawb
1- تئوری خوش بینانه فوکویاما (1992) که معتقد به ظهور جهانی آرام , کامیاب بر اساس بازار آزاد و لیبرال دموکراسی پس از پایان جنگ سرد است.

2- در نقطه مقابل وی هانتینگتون (1996) تئوری برخورد تمدنها را مطرح می کند. اگر چه وی ظهور اقتصاد جهانی را بر اساس بازار آزاد می پذیرد اما در زمینه فرهنگ , چنین یکپارچگی و وحدتی را پیش بینی نمی کند بلکه جهان آینده را جهان فرهنگهای مختلف می داند. وی این تمدنها را به سه دسته تقسیم می کند:

دیدگاه مهم دیگری در این زمینه دیدگاه فریدمن (1999) است که چهار عامل را برای ظهور جهانی شدن ضروری می داند:
دموکراتیک سازی تکنولوژی , سرمایه مالی , اطلاعات و تصمیم گیری اگر چه این عوامل بر آنچه جهانی شدن می نامیم نقش انکارناپذیر داشته اند فریدمن از روی دیگر داستان غافل می ماند. اگر چه این عوامل دامنه ابتکار عمل و آزادی را برای وارد شدن به اقتصاد جهانی تسهیل کرده اند اما گروههای مختلف به طور برابر از این مزایا بهره مند نبوده اند. به عنوان مثال کشورهایی که زیرساختهای لازم و سرمایه انسانی کافی برای بهره برداری از این فرایند را دارند شاهد رشد قابل توجهی بوده اند حال آنکه کشورهای فقیر محروم تر مانده اند.


به هر حال از آنجا که پیوستن به اقتصاد جهانی شهرها را چه در زمینه ساختار فیزیکی و چه ساختار اجتماعی-فرهنگی شان دستخوش تغییر قرار می دهد شناخت تاثیرات احتمالی جهانی شدن بر شهرها اهمیت بسیار دارد. اینکه یک شهر چطور برای رقابت در این آشفته بازار جذب سرمایه , توریسم و .. باید خود را آماده کند امروزه به موضوع داغ مباحث آکادمیک تبدیل شده است. ایجاد تصویر شهری , ساخت برجها و ساختمانهای یادمانی , نحوه گفتمان زبان جهانی و محلی در سبک معماری این ساختمان ها , تاثیر اقتصاد نوین و تغییر طبقات اجتماعی بر بافت فیزیکی شهرها و سیاستهایی که برای حفظ و احیا بافتهای تاریخی برای جذب توریسم و انعکاس صدای محلی در این گفتمان جهانی بکار گرفته می شود , خطر از بین رفتن ارزشهای مکانهای محلی و حس مکان بواسطه توریسم بیش از حد و .... از مسائل مهمی هستند که همکاری و همفکری تمامی دست اندرکاران تولید معماری و فضای شهری را از سیاستمداران گرفته تا طراحان و برنامه ریزان شهری , معماران , اقتصاد دانان , سازمانهای گردشگری و ...را می طلبد.




















متن کامل این مقاله را در شماره های آتی نقش نو بخوانید.

[i] حکایت :بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار. شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش آورد . همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین . گاه گفتی : خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است . باز گفتی : نه ، که دریای مغرب مشوش است ؛ سعدیا ، سفری دیگر در پیش است ، اگر آن کرده شود بقیت عمر خود به گوشه ای بنشینم. گفتم : آن کدام سفرست ؟ گفت : گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیده ام قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم ارم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم. انصاف ، ازین ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند . گفت : ای سعدی ، تو هم سخنی بگوی از آنها که دیده ای و شنیده. گفتم : آن شنیدستى که در اقصاى غوربار سالارى بیفتاد از ستورگفت : چشم تنگ دنیادوست رایا قناعت پر کند یا خاک گور

Rennie Short, J. (2004). Global Metropolitan: Globalizing cities in a Capitalist World, London, Routledge, 2004, 47-56

چهارشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۶

CABE سایت


این هم یک وب سایت فوق العاده با انتشاراتی مجانی برای دانشجویان طراحی منظر , طراحی شهری , برنامه ریزی شهری , مطالعات محیطی و....





فقط امیدوارم در ایران فیلتر نشده باشد.

جمعه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۶

چند پیشنهاد به اصحاب دانشگاه



در دانشکده های معماری ، حداقل در دوره ما ، رسم بر این بود که با اتمام ترم تحصیلی و ارائه نهایی طرحها دانشجویان دیگر هیچ ارتباطی با کار خود و دیگران نداشتند. کارها تحویل دانشکده می شد و بعدها توسط اساتید ارزیابی و نمرات در بورد دانشگاه به اطلاع دانشجویان می رسید. بدون اینکه کسی در جریان نحوه انتخاب کارهای برتر و ایده ها یا فرایند طراحی دیگر دانشجویان قرار بگیرد.

چند رسم خوب در دانشکده معماری اینجا وجود دارد که گفتن شان فکر نمی کنم ضرری برای کسی داشته باشد:

1-آتلیه های اینجا مجهز به انواع و اقسام تجهیزات جهت ارائه تصاویر , فیلم و وسایل کمک آموزشی هستند ودر نتیجه برای ارایه یک مفهوم یا کار نیازی نیست استاد زیاد خودش را خسته کند.

2- دانشجویان در طول ترم با انجام انواع و اقسام فعالیتهای گروهی نظیر بازدید ها , ارائه و ..کار جمعی را تمرین می کنند.

3-سعی می شود با همکاری با موسسات مختلف دست اندر کار پروژه ها و سایتها حتی المقدور واقعی انتخاب شود تا نتایج نهایی برای استفاده های عملی نیز کاربرد داشته باشد. به عنوان مثال خاطرم هست که در جریان دروسی نظیر طراحی شهری یا طراحی در بافت تاریخی چطور می شد با ایجاد ارتباطات قوی تر با اداراتی نظیر شهرداری , GIS و غیره پروژه های دانشجویی را به صورتی جهت دار برای استفاده های عملی رهبری کرد. ضعف این پروژه ها در عدم جدی گرفتن بخش مطالعاتی و عدم ارتباط آنها با کاربران و مردم محلی است که می تواند با هدایت اساتید و آگاهی از مشکلات واقعی و روز با کمک موسسات مختلف جبران شود. 1

نقطه قوت این پروژه ها در خلاقانه تر بودن و طراوت و تازگی است که علی الاصول از دانشجویان جوان انتظار می رود. در واقع وظیفه دانشگاه اتصال مقیاس کلان پروژه های این چنینی به مقیاس طرح های دانشجویی است و تصور کنید اگر هر دانشکده هر ترم روی یک بخش از شهر کار کند بعد از چند سال منبعی غنی از ایده ها و راه حلهای مختلف بود در اختیار صاحبان عمل.













بزرگراه جدید الاحداث در کرمان جنوبی-تهران

4-در پایان ترم تک تک دانشجویان کار خود را برای بقیه افراد توضیح می دهند و به نقد و ارزیابی کار هم می پردازند که این نقدها با نظرات استاد درس سر وشکل می گیرد.

5-بعد از اتمام ارزیابی نمایشگاهی از کارهای برتر برگزار می شود و به نفرات برتر جوایزی اهدا می شود (این بخش البته در دانشکده های وطنی هم رعایت می شود)

6-کارهای برتر در کتابی با عنوانEYES به چاپ می رسد و در کتابفروشی دانشگاه به فروش می رسد.

پانوشت

1-هر چند به قولی این مشکل اپیدمیک است چرا که در سطح حرفه ای هم چندان ارتباطی بین طراح و دستگاههای مولد فضای شهری با کاربر نهایی یعنی مردم وجود ندارد. شهرداری منطقه 8 میلیونها تومان هزینه صرف جایگزینی بلوکهای قدیمی پارک هفت حوض کرده است که به مراتب از بلوکهای جدید کاربردی تر و با هویت تر بودند و با این کار حداقل تقاضایی که کاربران این فضا می توانستند داشته باشند یعنی امکان نشستن را از آنان سلب می کند. چند صد متر آن طرف تر اجرای بزرگراهی جدید برروی مسیل که زمانی رودخانه ای زیبا بوده است نه تنها امنیت و آرامش ساکنین را در طول اجرای پروژه سلب می کند بلکه اتصال بین بازار میوه کرمان را با خیل مصرف کنندگان آنسوی بزرگراه قطع می کند. اجرای بزرگراه اگر چه به روان شدن ترافیک کمک می کند اما در زمره راه حلهای تکنو کراتیک کسانی چون هوسمان یا موزز در پاریس و نیویورک یا کرباسچی خودمان در تهران- بزرگراه نواب قرار می گیرد.

کارهای دانشجویان ترم اول-تکنولوژی ساختمان
ساخت چراغ خواب با مواد طبیعی و دم دستی




بلوکهای اولیه پارک هقت حوض در واقع نیمکتهای تک نفره هم بودند.

جمعه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۶

لوکوربوزیه : نابغه ای خلاق یا کپی کاری شهرت طلب

شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که شیفته کار هنرمند یا نویسنده و متفکر معروفی باشید اما با آگاهی از زوایایی از زندگی خصوصی آنها که چندان با کار هنری شان همراستا نیست دچار احساسی ناخوشایند شده باشید. از جمله همجنس باز بودن فوکو یا اعترافات ژان ژاک روسو یا ارتباطات هایدگر با حزب نازی. در اکثر این موارد بنا را بر این می گذاریم که خوب اثر هنری هنرمند چیزی است که باید مستقل از زندگی شخصی اش قضاوت شود و خلط این دو چندان محلی از اعراب ندارد.
اینجا و اینجا را هم بخوانید (وبلاگ دوست عزیزم شیرازی)

اما چه اتفاقی خواهد افتاد اگر زندگی شخصی هنرمند واقعیت های غیر قابل پیش بینی را در مورد کار حرفه ای و هنر هنرمند بر ملا سازد. یک نمونه خیلی جا لبش را هفته پیش در یک سمینار در دانشکده شاهد بودم. سخنران سمینار دکتر ژان کنت بیرکستد از دانشکده معماری بارتلت می خواست اسراری را در مورد زندگی خصوصی لوکوربوزیه فاش کند. سخنرانی در واقع نتیجه تحقیقی بود در زمینه منابع الهام بخش لوکوربوزیه , سرد مدار معماری مدرن , که قرار است به زودی در غالب کتابی با عنوان " “Le Corbusier and the Occult توسط انتشارات M.I.T نیز چاپ شود.

سخنران که در واقع یک انسان شناس است توضیح می داد که چطوربا خواندن تصادفی چند جمله از کتاب 1913-Carnet Automne کوربوزیه جرقه های اولیه این تحقیق زده شد جایی که اشاراتی مبهم به یک معمار قرن هیجدهمی فرانسوی به نام بلانژه می شود. سپس محقق بر آن می شود تا راجع به این معمار نا مشهور تحقیقات بیشتری به عمل آورد و نتایج وی را شگفت زده می کند چون که تشابهات زیادی بین پلانها مقاطع یا ایده هایی چون باغ در بام , پلان آزاد یا مقطع پیچیده مجتمع هبیتاسیون کوربوزیه با کارهای بلانژه وجود دارد.

سپس این کنکاش شرلوک هولمزی ادامه می یابد تا گوشه های بیشتری از زندگی خصوصی کوربوزیه از جمله نامه ها , یاد داشتها , ارتباطات با افراد سرشناس و به قول سخنران آثار جرم احتمالی را پوشش دهد. نتایج جالبند : یکی از کتابهایی که در مورد بلانژه نوشته شده در کتابخانه کوربوزیه پیدا می شود که به خاطر طبقه بندی اشتباه از نظرها پنهان مانده بوده است اما ظاهر کتاب نشان می دهد که کوربوزیه بارها و بارها آن را ورق زده است اما گویا کوربوزیه علاقه ای به مطرح کردن این ارتباط نداشته است.

یاد داشتهای حذف شده , قرارهای ملاقات با افراد سرشناس و صاحب قدرت از جمله انجمنهای فراماسیونری و تمامی نظامی که گویا به دقت توسط کوربوزیه چیده شده بود تا او را هر چه زودتر به شهرت برساند و به عنوان سر دمدار معماری مدرن به جهان بشناساند آشکار می گردد. تا آنچه که او می خواهد از او خوانده شود به خوانندگان معرفی شود .مجموعه ای از انتشارات , سردبیران , منتقدان هنری.چیزی که سخنران آن را صنعت لوکوربوزیه ساز نامید .

حال اگر چه این واقعیات از زندگی خصوصی لوکوربوزیه می تواند تصویری که از او در ذهن ما به عنوان قهرمان و سردمدار معماری مدرن نقش بسته را خدشه دار سازد یک دفاعیه از کوربوزیه می تواند این باشد که به هر حال ترجمه این ایده ها به زبان نو و صورت واقع بخشیدن به آنها نیازمند نبوغی است که شاید هر کسی از آن برخوردار نباشد ولی پنهان کردن این منابع هنوز مساله ایست که ذهن محققین کنجکاوی چون دکتر بیرکستد را آرام نمی گذارد.

Bartlett Architecture Research Group
Dr Jan Birksted
Le Corbusier and the Occult

forthcoming
Location
Cambridge
Publisher
MIT
ISBN

This monograph is the result of five years of empirical research, using social anthropological fieldwork and participant observation in France and Switzerland into public, semi-public, semi-secret, secret and private (and hitherto unresearched) archives. it is the story of Le Corbusier and his family and friends (Juan Gris, Amédée Ozenfant, Paul Dermée, etcetera), involved in the occult, the hermetic, the esoteric and in Swiss or French Freemasonry (La Grande Loge Suisse Alpina,La Grande Loge de France and Le Grand Orient de France). These archives, off the beaten track, reveal another Le Corbusier within the local culture and social networks of La Chaux-de-Fonds in the early 1900s, as well as in Paris in the 1920s and 1930s. This story has then been tested against the contents of the Le Corbusier Foundation in Paris and the Le Corbusier Archives in La Chaux-de-Fonds, where key documents survive that have not yet been discussed by others because (1) they do not fit the official story and (2) they do not fit the presuppositions of most architectural historians. For the first time, one can begin to understand not just Le Poème de l'Angle Droit, but also such key architectural concepts as the ‘architectural promenade’, ‘ineffable space’, ‘the radiant city’ and the ‘Five Points of a New Architecture’. Because of the in-depth and wide-ranging empirical research, the monograph also includes information about his Parisian Masonic friends (Juan Gris, Paul Dermée, Amédée Ozenfant, etcetera) and patrons, clients and friends (André Citroën, Jean Zay, Jean Cassou, etcetera). The monograph thus paints the picture not just of one architect, Charles-Edouard Jeanneret dit Le Corbusier, but also of the society, the entourage and the networks in which he was enmeshed, including such significant characters as Nathalie Clifford Barney. This, inevitably, is a critical book that will probably infuriate many people because of its rejection of the ethnocentric Anglo-Saxon presuppositions that underlie much Le Corbusier scholarship. Methodologically too, it is a critical book because (in addition to the social anthropological emphasis on fieldwork with its focus on local culture, social networks and kinship) the monograph develops the kind of reverse methodological approach that Rosalind Krauss described when she wrote that “No longer the tale of the crime’s commission, it is now the story of the deed’s detection. As Holmes liked to explain to Watson, it becomes a matter of ‘reasoning backwards”. In this respect, the book proceeds with concepts and approaches related to Gérard Genette’s notion of the ‘paratexte’, Charles S. Peirce’s notion of the ‘indexical trace’ and Giovanni Morelli’s art historical focus on concrete material evidence. The monograph thus necessarily builds upon H. Allen Brooks’ classic study of Le Corbusier’s Formative Years: Charles-Edouard Jeanneret at La Chaux-de-Fonds (1997), but this new empirical research into local culture, social networks and kinship modify and reverse many of Brooks’ conclusions. From this arises a completely new picture of Jeanneret / Le Corbusier and of his belief system and architecture. However, what really matters is not just the new specific understanding of the work of Le Corbusier. What really matters are the general implications for our understanding of modernism and of modernism’s complex relationship to historical traditions. There are also here critical implications for the notions of copying and of originality, as developed by Richard Shiff in his study of Cézanne’s ‘technique of originality’ (1984).

دوشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۶

مقایسه خیابان ولی عصر (تهران) و بورک (ملبورن)1


"Tim Cresswell "

در کتاب مختصر و مفیدش

" Place: a short introduction"

می نویسد :
در طول تاریخ مطالعات مربوط به مکان رویکردهای گوناگونی نسبت به این موضوع در سه سطح مختلف (حد اقل) صورت گرفته :
1.
رویکرد توصیفی که جهان را به شکل مجموعه ای از مکانها که هر کدام بطور مجزا و منحصر به فرد قابل بررسی هستند می بیند.
2.
social constructionist رویکرد

ها که مکان برایشان بیشتر به خاطر فرآیندهای اجتماعی مستتر درآن اهمیت

دارد تا منحصر به فرد بودنش . مارکسیست ها , فمنیست ها و پسا ساختارگرایان در این گروهبندی جای می گیرند. موضوعاتی نظیر این :
چطور یک مکان نمایانگر فرایند های وسیعتری است و تحت شرایطی چون کاپیتالسیم , پدر سالاری , گروه بندیهای جنسیتی , پست کولونیالیسم و سایر شرایط ساختاری شکل می گیرد.

3- رویکرد پدیدار شناسانه نسبت به مکان . این دیدگاه نه به مکان به عنوان یک وجود یکتا و منحصر به فرد می نگرد و نه در جستجوی عوامل نا پیدای شکل دهنده مکان است بلکه در جستجوی توضیح جوهره وجود انسان به عنوان مفهومی آمیخته و چیزی در ذات مکان و جز لاینفک آن می نگرد.

این رویکردها را نمی توان سه برخورد کاملا جدا دانست چرا که هم پوشانی هایی با هم دارند ولی هر کدام را می توان رویکردی با عمق متفاوت نسبت به مکان بر شمرد . اولی سطحی تر و آخری عمیق تر

حال به عنوان مثال بیایید دو مکان مختلف یعنی خیابان ولی عصر و خیابان بورک را با این عینک های سه گانه ببینیم.

در رویکرد اول خیابان ولی عصر خیابانی است با دو جداره نسبتا بلند از ساختمانهای 5-6 طبقه و متشکل از عملکردهای مختلف اداری , تجاری , خدماتی و فرهنگی با پیاده روهایی نسبتا عریض و مملو از چنار که عصر ها محلی است پر از عابرین پیاده و مملو از ماشین در وسط.

بورک خیابانی است نسبتا مختص عابرین پیاده که تنها تراموا گهگاهی از حوزه میانی آن عبور می کند با ساختمانهایی با تناسبات نزدیک به ولی عصر ولی نه با تنوع عملکردی آن. فروشگاهها عمدتا تجاری اند از جمله پوشاک و جو اهرات تا فروشگاهها و مالهای بزرگی مثل

Myer , David Jones ...
پیاده روها در بورک بر خلاف ولی عصر فضایی سرپوشیده را برای عابرین فراهم می کنند تا آنها را از بارانهای ناگهانی ملبورن در امان نگه دارند. اینجا بجای دستفروش های ولی عصر که سی-دی فیلم , عطر و روسری و تی-شرتهای مد روز می فروشند بیشتر هنرمندان خیابانی یافت می شوند. اجرای موسیقی , نمایشهای آکروباتیک و یا کارهای دست ساز هنری . همچنین جدیدا نصب نیمکت ها و مبلمان شهری افراد بیشتری را ترغیب به نشستن در این مکان می کنند مشابه آنچه شهردار تهران در ولی عصر انجام داد

از دید گاه دوم آنچه خیابان ولی عصر را ساخته است (اعم از فضای فیزیکی و فعالیتهای روزمره ) را باید در ساختار نیمه کاپیتالیستی –دولتی جامعه , ساختار قدرتی که شکل دهنده اکثر فضاهای شهری بعد از شروع مدرنیزاسون در ایران تحت حکومت رضا خان بوده و سایر تحولات سیاسی / اجتماعی دوران اخیر جستجو کرد. نوع و نحوه حضور عابران پیاده را نیز می توان به ساختارهای مختلف اجتماعی/اقتصادی مرتبط کرد از حضور زنان و جوانان در عرصه عمومی گرفته تا حضور توریستها , دستفروشها , پلیس

اگر در خیابان بورک عابرین را خیلی از ملل و فرهنگهای مختلف از ویتنام , تایلند, چین , کره و ...تشکیل می دهند در ولی عصر عابران تهرانی و شهرستانی , افغانها , عراقی های پناهنده , و تک و توک کره ای ها یا توریستهای اروپایی جلب توجه می کنند. ریشه این تفاوتهای مکانی را می توان در عوامل ساختاری نظیر اقتصاد آزاد , توریسم و سیاستهای کلان دولتی جستجو کرد

اما در رویکرد سوم این بودن در ولی عصر به عنوان یک مکان با تمامی تجربیات حسی , خاطرات , سمبولها , معانی و ... است که ولی عصر را از بورک متمایز می کند. صدای سوت
" امید" چیزی است که با خیابان ولی عصر عجین شده است. چیزی نیست که بتوان در بورک شنید و اگر بشنوی دیگر سوت او نیست. نگاه غریب آدمها , دختر و پسرهای جوان که حضورشان را در همهمه جمعیت پنهان می کنند , آدمهای منتظر در صف سینما و... مجموعه اینهاست که ولی عصر را می سازند.